شنبه, ۱۷ فروردين ۱۴۰۴، ۰۷:۰۱ ق.ظ

درباره سايت

پایگاه اطلاع رسانی شهدای شهرستان ایذه

بسم رب الشهدا و الصدیقین
امام خامنه ای:زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
به سایت شهدای شهرستان ایذه خوش آمدید.
اهداف سایت:
معرفی شخصیت و وصیت‌نامه شهدا ایذه
گرامی داشت یاد و خاطره شهدا ایذه
و...

بایگانی

پيوندها

تصاوير برگزيده

شبکه های اجتماعی

۱۸۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شهید دهراب صفایی

زندگینامهی شهید دهراب صفاییپور از زبان خودش                                                                            

"در12شهریور1338درخانواده ای روستایی متولد شدم. دومین فرزند بودم. پدرم شغل شریف کشاورزی و مادرم نیز خانهداری را برعهده داشتند.

با این شیوه بود که بزرگ شدم تا اینکه به سن 7 سالگی رسیدم و به علت نبود مدرسه در روستایمان مرا به روستای دیگری که در 4 کیلومتری روستایمان بود فرستادند و در آنجا جهت درس خواندن نامنویسی کردند و من نیزخوشحال از اینکه در محیط دیگری وارد و مشغول تحصیل شدم.

در آن زمان من و برادر بزرگترم هر دویمان به مدرسه  می رفتیم و با این شیوه دوره ابتداییمان به پایان رسید و از این پس برای ادامه تحصیل میبایستی به شهر برویم. در این دوره به علت فقر و مشکلات مادی تعدادی از همکلاسیهای مان از رفتن به دورهی دبیرستان بازماندند، ولی پدر با زحمات فراوان ما را به دبیرستان فرستاد.

 لازم به ذکر است که گوشهای از تغذیه ی ما دراین دوران گفته شود تا شاید بقیه مسائل دستگیرتان شود: وقتی در هفته یک بار از شهر به روستا میرفتیم مقداری نان دست پخت مادرمان را برای مصرف یک هفته می آوردیم و مقدار50 ریال پول برای هر نفرمان، می گویند نانها که سرد میشد خوردن آنها مشکل بود، لذا یک نان ماشینی می خریدیم و از آن به عنوان غذا همراه نان های خشک شده استفاده می کردیم.

 بعد از اتمام دوره ی سه ساله متوسط وارد هنرستان ارتش شدم که در آن زمان منشأ همهی فسادها بود و عده ای نوجوان را جمع کرده بودند و فکر آنها را مطابق میل خود پرورش می دادند.

چگونه یک مرکز به اصطلاح آموزش را به یک مرکز فحشا، دزدی، خیانت و تجاوز به حقوق دیگران تبدیل کرده بودند. در آن زمان من بر آن شدم که رویدادها و مسائلی که در اطرافم می گذرد برای روشن بینی نسل های آینده یادداشت برداری کنم، این دوران منتهی گردید به وزیدن نسیم پر برکت انقلاب شکوهمند اسلامی مان به رهبری روحانی مبارز حضرت امام خمینی(ره) و آخرین سال دورهی کار آموزش ما مصادف با اولین سال پیروزی انقلاب بود.

بعد از فارغ التحصیل شدن، ما را تقسیم کردند که متأسفانه مرا به تهران فرستادند، پس از یک سال که مصادف با حمله ی رژیم بعث عراق به سرزمین مقدس جمهوری اسلامی ایران بود مرا به خوزستان منتقل کردند و در این ایام بود که درگیریهای حزبی و گروهی شروع شده بود و گروه های داخلی به جان هم افتاده بودند و اینجا بود که میبایستی هرکس خط مشی خود را مشخص می کرد."

شهید دهراب صفاییپور سرانجام در تاریخ 5/10/65 در منطقهی کوشک به درجهی رفیع شهادت نائل آمد.

پیکر مطهرش در روستای بی بی گل مرده میعاد گاه عاشقان ولایت وشهادت است.

 

وصیتنامهی شهید دهراب صفاییپور:

بنام خدایی که به ما هستی بخشید و تمام نعماتش را بر ما ارزانی داشت و ما را در روی زمین خلیفهی خود قرار داد و با درود و سلام بر ابراهیم زمان خمینی بتشکن.

مردی از تبار محمد(ص) که چگونه زیستن و چگونه مردن را در قرن اتم به ما آموخت و بار دیگر در میان کفر و جهالت قرن اسلام را به مردم دنیا معرفی کرد و تولدی دیگر به مسلمین و محرومین جهان بخشید.

رهبری که به ما آموخت جز در برابر خدای یکتا در برابر کسی و چیز دیگری تعظیم و کرنش مکن و با درود بر تو که در روزگار ظلمت پرچم روشنایی و مبارزه را به دست گرفتی و به جنگ کفر شتافتی و بار دیگر قرآنی را که قرن ها در کنج اطاق ها افتاده بود و پردهای از خاک بر آن نشسته بود برداشتی و فرمودی قرآن یگانه کتابی است که باید از روی آن حکومت تشکیل شود و به خواستهی محرومین که غلبه بر مستکبرین بود، جامهی عمل پوشاندی و کاخ نشینان را به زیر کشاندی و کوخ نشینان را دست گرفتی و بالا آوردی.

و نوری در دل مسلمانان جهان تاباندی و به امید محرومین جامهی عمل پوشاندی. درود و سلام خداوندی بر تو باد و دست امام زمان(عج) نگهدار تو باد و از خداوند بزرگ التماس دعا دارم که بر عمر پر برکتت بیافزاید.

و با درود و سلام بر ملت زجردیده و ستم کشیدهی ایران که عمری را در ناراحتی بسر برده اند و روزگار شاهد تازیانه خوردنشان به دست مستکبران زمان بوده است. آفرین بر شما که به ندای آسمانی رهبرتان جواب مساعد دادید و لبیک گفتید تا اینکه انقلابتان را پیروز گردانید و در ادامهی انقلاب این چنین با دشمن داخلی و خارجی به مبارزه پرداختهاید و لبیک گفته اید تا ندای روح بخش اسلام را به تمام جهانیان برسانید.

دست حق نگهدار شما باد که افتخار آفریدید برای نسل های آینده. من نیز مانند هزاران سرباز اسلام به جبهه میروم تا اینکه به ندای رهبرم لبیک گفته باشم و به سهم خودم در پیشبرد انقلاب بکوشیم، البته من بارها آرزویی که دارم و آن شهادت است به شهادتی که خط سرخ انبیاء می باشد نزدیک شده ام ولی متاسفانه یا اینکه لیاقتش را نداشتم یا اینکه خواست خداوند نبوده است، ولی همیشه آرزویم این است اگر لطف خداوندی شامل حالم شد تنها سفارشی که دارم این است که در پی جنازهام گریه نکنید چون وقتی انسانی به آرزویش میرسد، باید برایش شادی کرد نه اینکه زاری کرد و چه سعادتی بالاتر از این که خداوند هر انسانی را دوست دارد لطفش را شامل حالش میکند و شاید من هم یکی از آنها باشم.

در خاتمه از تمام برادران میخواهم برای فرزندانم پدران خوبی و از تمام خواهرانم میخواهم برای فرزندانم مادران خوبی باشند.

1- از همسرم میخواهم که همانگونه که تاکنون فاطمهوار بوده و از مرگ من ناراحت نشود و فرزندانمان را به دلخواه خودت تربیت کن و فاطمهوار تحویل جامعه بده و امیدوارم که اگر از من بدی دیده ای به بزرگواری خودت عفو نمایی.

2- ای پدر گرامیام که شاهد زحمات بیدریغ شما در طول زندگیم بودهام از اینکه نتوانستم جبران زحمات شما را بکنم امیدوارم ببخشید.

3- از مادرم به خاطر مادربودن و زحمات و مشقتهایی که در راه من کشید کمال تشکر را دارم و امیدوارم خداوند جواب بدهد.

4- از برادرانم و خواهرانم فرزندانم و همهی اقوام و فامیل طلب بخشش میکنم و از خداوند بزرگ طلب بخشش برای همه. 

شهید عزت الله صالحوند

شهید عزت الله صالحوند

 در سال 1341 در آغاجاری دیده به جهان گشود.

به دلیل کمبود امکانات آموزشی در روستا نتوانست به ادامه ی تحصیل بپردازد و از همان ابتدا حرفهی جوشکاری را پیشهی خود کرد و از همین راه امرار معاش می کرد. نداشتن تحصیلات تأثیری بر اخلاق و رفتار وی نگذاشته بود. بلکه او فردی آگاه، دانا و مهربان بود که هیچ گاه در برابر مشکلات ناامید نمیشد، اکثر اوقات فراغت خود را در کمک به خانواده و دیگران سپری می کرد. همیشه به دیگران به ویژه به پدر و مادرش احترام خاصی می گذاشت.

عزت الله، در سن 19 سالگی ازدواج کرد که حاصل آن 3 فرزنداست. نسبت به رعایت حلال و حرام خیلی مقید و حساس بود و در انجام فرایض دینی خود، اهتمام ویژه ای داشت. او نه تنها خود واجبات را انجام می داد، بلکه دیگران را هم به نمازخواندن تشویق می کرد. آرزو و اهتمام ویژهای داشت که فرزندانش تربیت اسلامی داشته باشند.

علاقهی زیادی به امام خمینی(ره) داشت، به طوری که همیشه عکس امام در جیبش بود. زمانی که امام خمینی از مردم ایران خواست تا سنگر جبههها را پر کنند، دعوت امام را لبیک گفت و به عنوان سرباز راهی جبههی حق علیه باطل شد و به لشکر 7 ولی عصر(عج) اعزام شد تا از وطنش دفاع کند.

هنگامی که همسرش باردار بود برای فرزندش اسم انتخاب کرد و به همهی آنها گفت که این آخرین دیدار ماست و من دیگر برنمیگردم و شهید خواهم شد. سه روز از تولد فرزند نازنینش نگذشته بود که طبق پیش بینی خودش، سرانجام در تاریخ 4/4/1367 در عملیات پدافندی در جزیرهی مجنون به درجهی رفیع شهادت نائل آمد و به همرزمان جاویدالاثر خود پیوست.

سلطان مراد صالحی

سلطان مراد صالحی

در چند کیلومتری شهرستان ایذه در روستای بارانگرد در سال 1310یکی دیگر از مردان آسمانی که تعلق به زمین نداشت دیده به جهان هستی گشود، نامش را سلطانمراد نهادند. تاکه صالحی همیشه جاویدان و سلطان باقی بماند. 

 سلطان مراد تحصیلات خود را تا ششم نظام قدیم ادامه داد. در سن 21سالگی زندگی مشترک خود را شروع و از 25سال زندگی مشترک خود شش یادگار به جا گذاشت. یاد باد آن دورانی که او از خود درس شهامت و اخلاق و مهربانی و اطاعت و عبادت و شکرگذاری از خداوند و احترام به پدر و مادر و زن و فرزند و صبر در برابر مشکلات را سر لوحه زندگی خویش قرار داده بود. شاید دلیل چشم انتظار یادگاری از یادگارانش که هنوز منتظر دست محبت پدر است و جای خالی محبت پدری که به جای هدیه عروسیش خبر شهادتش را به وی داده و محبت دیرینه اش را قاب کرده این باشد. همسری که هنوز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی منتظر این است که بیاید باهم راهی کربلا شوند و چه او خود زود راهی شد.

آری او همچون دیگر مردان این سرزمین باحضور مردمی خود در جهبه ی جنگ با پیروی از رهنمودها و اطاعت از امام زمان خویش با علاقه به انقلاب اسلامی و روحیه ی قوی ای که داشت عازم شد. به گفتهی خویش که این جنگ، جنگ سرنوشت است و ما الآن در مقابل قوم بنی امیه و یزید و معاویه قرار داریم و جوانان ما مریدان امام حسین علیه السلام و یاران او هستند.  سرانجام در بیست و سومین روز تیرماه سال 1360 ماه مبارک رمضان در بمباران هوایی و زمینی که حدود 80 نقطه از شهر اهواز را دشمن هدف قرار داده بود با لب تشنه همچون مولایش ندای حق را لبیک گفت و در سن پنجاه سالگی از عطر خویش به وصال معبودی شتافت که می گفت با ذکر و یادش دل ها آرام می گیرد و او هم آرام گرفت و در زادگاهش در قبرستان روستای بارانگرد به خاک سپرده شد تا میعادگاه عاشقان ولایت و شهادت باشد.

توصیهی شهید سلطانمراد صالحی به فرزندانش:

باهم خوب باشید، قدر این انقلاب را بدانید دنیا هیچ ارزشی ندارد و فانی و زودگذر است.

 

شهید غلام محمد شهولی

شهید غلام محمد شهولی

 در سال 1329 در روستای کوه شور از توابع ایذه دیده به جهان گشود.

وی پس از طی دوران کودکی در آغوش گرم خانواده و دوستان همبازیش در روستا توانست تا مقطع ابتدایی تحصیلات خود را ادامه دهد. در دوران زندگی خود قبل از انقلاب نیز مخالفت خود را با رژیم شاهنشاهی با شرکت در تمام مبارزات علیه رژیم ابراز و از انقلاب اسلامی دفاع میکرد.

با خوش برخوردی و مهربانی به پدر و مادر خود احترام می گذاشت و با شروع زندگی مشترک خود به ساده زیستی عشق میورزید و همیشه به یاد خداوند متعال بود و پایبند بودن به مذهب خویش و با علاقهی شدیدی که به انقلاب اسلامی و رهبرکبیر زمان خویش داشت.

با آغاز جنگ برای دفاع از اسلام و مسلمین و انقلاب اسلامی از طریق ژاندارمری عازم جبهههای جنگ حقعلیه باطل شد و در تاریخ نوزدهم اردیبهشت ماه 1365 در عملیات پدافندی منطقه ی فکه در سن سیو دو سالگی به درجه رفیع شهادت نائل گردید و پیکر مطهرش مفقود ماند. 18 سال جستجو و انتظار هیچگاه در هیچ خاکریز و سنگری از دنیای خاکی و مادی نشانی از خود بهجا نگذاشته بود به یادش مراسم یادبودی برگزار شد که عروج ملکوتی دلاور رشید اسلام مفقودالاثر در روز پنجشنبه 22/5/1383 شهید غلام محمد شهولی به همگان اعلام شد و به جرگهی جاویدالاثرها پیوست و رمل های فکه ردپای خوبان را به باد سپرده است.

شهید هوشنگ شهپری بنشتی

شهید هوشنگ شهپری بنشتی

در سال 1345 در خانواده ای مومن، متدین و مذهبی چشم به جهان گشود.

کودکی هوشنگ در محفل گرم و صمیمی خانواده اش سپری و همزمان به ادامه تحصیل پرداخت. شهید شهپری تا اول راهنمایی به درس خواندن ادامه داد و پس از آن به دلیل فقر مالی از ادامه تحصیل بازماند. خانوادهی شهید شهپری او را برای ادامه مسیر زندگی اش به ازدواج تشویق کردند. وی پس از ازدواج به عنوان پاسدار وظیفه به خدمت اعزام می شود و خدمت سربازی مسیر زندگی وی را تغییر داد. سرانجام بعد از اتمام آموزش نظامی به عنوان فرمانده دسته در گردان ذوالفقار لشکر 7 ولی عصر(عج) مشغول به خدمت شد تا این که با حمله ی وحشیانه صدام و تکِ غافلگیرکننده در روز چهارم تیرماه 1367 در جزیرهی مجنون به فیض شهادت نائل می شود.

پیکر پاک این شهید بزرگوار در جوار نیزارهای همیشه شاهد مجنون به جا میماند و نام خود را به عنوان یکی از شهدای جاویدالاثر در تاریخ جنگ تحمیلی به ثبت می رساند.

شهید برزو شیرمردی

شهید برزو شیرمردی

 در سال 1334 در بخش مرغاب از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشود.

پس از سپری کردن دوران کودکی وارد مدرسه گردید و در زادگاهش دوران ابتدایی را پشتسرگذاشت، اما به سبب گرفتاریهایی که هر خانواده ی روستایی داشت تا دوم راهنمایی بیشتر درس نخواند و با کمککردن به خانواده، پدر را در تهیهی مخارج زندگی یاری نمود. پس از پیروزی انقلاب در مساجد محل حضور داشت و با آغاز جنگ تحمیلی از طریق نیروی انتظامی به خدمت سربازی رفت و پس از طی دوران آموزشی وارد جبهههای نبرد گردید و برای دفاع از کشور آمادهی هرگونه نبرد با دشمن متجاوز شد. او فقط به آزادی میهن و دفاع از آن می اندیشید. دفاع از کشور را ضروری ترین کار می دانست و جان دادن در راه میهن را با ارزش تر از هر کاری می دانست.

 سرانجام برزو شیرمردی در تاریخ 4/4/1367 در منطقهی عملیاتی جنوب کشور در کوشک به یاران جاویدالاثر خود پیوست و تاکنون پیکر مطهرش در بوستان های جنوب در حال عطرافشانی میباشد و دوستداران و یارانش هر ساله به دیدار او و دیگر یاران جاویدالاثرش، در آن مناطق جنگی میروند و یاد آنان را گرامی می دارند

شهید عبدالحسین شیخ ابوالحسنی

شهید عبدالحسین شیخ ابوالحسنی

 در سال 1344 در روستای آبله سفلی هلایجان در چند کیلومتری شهرستان ایذه دیده به جهان گشود. پدرش کشاورز بود و دیدگاهی مثبت به امام خمینی(ره) رهبر کبیر انقلاب اسلامی داشت. عبدالحسین به مذهب بسیار اهمیت می داد و دیگران را نیز به این امر ترغیب میکرد. دوران تحصیلاتش را در همان روستا سپری کرد و جهت ادامهی درس در مقطع دبیرستان به ایذه آمدموفق به کسب دیپلم علوم تجربی گردید.

در زمان طاغوت برای سرکوبی این رژیم فاسد تلاش فراوانی کرد. در زمان جنگ چندین بار از طریق بسیج به جبهههای حق علیه باطل اعزام و هربار از خود فداکاری و دلاوری هایی بهجای میگذاشت و سرانجام به عنوان پاسدار وظیفه اعزام و بعد از گذراندن آموزشهای عمومی و تخصصی به تیپ 44 قمر بنی هاشم اعزام و در دستهی ادوات مشغول به خدمت می شود و به عنوان دیدبان آسایش را از نیروهای بعثی میگرفت.

سرانجام در روز 15/11/1364  پنج روز مانده به عملیات والفجر 8 براثر اصابت ترکش به درجهی رفیع شهادت نائل گردید و پیکر پاکش در روستای محل تولدش هلایجان بخش آبله سفلی به خاک سپرده شد. از خانواده اش خاطره ای نقل شده که سه روز قبل از شهادت شهید به منزل آمد و صورت تمام افراد خانواده اش را بوسید و از آن ها خداحافظی کرد. شهید پیش پدر و مادرش می نشست و همیشه از شهادت صحبت می کرد، در روز آخر از تمام بستگان خداحافظی کرد و گفت من شهید میشوم و به مادرم بگویید برای من گریه نکند و لباس سیاه نپوشد چون این راه را خودم انتخاب کردم.

 

وصیت نامه ی شهید عبدالحسین شیخ ابوالحسنی:

« ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص - سوره صف آیه 4»

(آنان که در راه خدا می جنگند و همچون دژی نفوذناپذیرند، محبوب خداوندند) 

با سلام به پیشگاه مقدس امام زمان (عج) و با درود بیکران بر نائب بر حقش امام امت و همچنین با سلام و درود بر خانواده های شهداء، مفقودین، اسرا، معلولین و مجروحین و با سلام خدمت شما امت حزب الله وصیت نامه ام را آغاز می کنم. خدایا! به من آن سعادت را ده، که حق نعمت هایت را فراموش نکنم.

خدایا! چنانم کن که لیاقت خدمت به جامعه را داشته باشم و با انجام کارهای انسانی و خداپسندانه سربلند باشم. خداوندا! مرا به شاگردی از هزاران شاگرد مکتب حسین(ع) قبول کن، زیرا حسین(ع) محبتی در دلم دارد که اگر کوه ها از هم فروپاشند و دریاها امواج گردند و تمامی جنبندگان روی زمین را ببلعد، محبت حسین(ع) در دلم از بین نمی رود، زیرا که حسین(ع) درس ایثار، شهامت و شهادت را به من آموخت و آموخت که در برابر ظلم و تعدی و تجاوز سکوت اختیار نکنم، زیرا: یگانه فلسفه قتل شاه دین این است که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است به کسی مکن ستم و زیر بار ظلم مرو که این شعار حسین(ع) و منطق دین است. خورشید حماسهای شورانگیز دارد.

طلوعش، خروش درخشش دیرپا و ماندنیاش حماسهی جاوید و ابدی است، اما حسین بن علی(ع) در جاوید روز عاشورا بر پاکننده حماسه جاویدتر و با شکوه تر بود. حماسهای که خورشید در برابرش درخشش نخواهد داشت.

 حماسهای به بلندی ابدیت، حماسهای که هرگز در دلهای مؤمنین فراموش نمیشود. حماسهای که برای دشمنان اسلام نیز بسیار مشکل بود و هست، حماسهای جاوید پشتوانهی رستاخیز حسینی، خونهای پاکی بود که از پیکر لاهوتی و صدپاره شهیدان تشنهکام بر روی خاک ها و شن های داغ و ...کربلا فروچکید تا برحق باختگان بیفریاد عالم بیاموزد آئین شهادت را و رسیدن به آزادگی و شرف را.

در روز عاشورا مرگ و شهادت برای حسین(ع) و یارانش پلی بود به سوی ظفرمندی و اکنون ما که پیرو مکتب حسین(ع) هستیم شهادت برایمان سعادت است.

آری حسین بن علی(ع) در مسیر پرشتاب زندگی با مرگ و شهادت خویش پلی استوار نهاد تا همهی آزادگان عالم از روی آن بگذرند. امت حزب الله نگذارید خون هزاران هزار شهید گلگون کفن پایمال شود و جواب جنگ جز جنگ برای ما مفهوم دیگری ندارد و ما سرنوشت جنگ را در میدان جنگ تعیین می کنیم.

محکم و استوار باشید که پیروزی با ماست و نصرت خداوند به زودی شامل حالمان می شود و بدانید که زندگی هر انسانی با احساس و اندیشمند بر محور هدفهای متعالی و آرمانهای زندگی ساز می چرخد و اگر کسی در زندگی فردی و اجتماعی خویش هدفی نداشته باشد زندگی برای او ارزشی نخواهد داشت. اساساً زندگی یعنی هدف، پس کسی که بی هدف زندگی می کند از ارزش های انسانی برخوردار نیست، اما باید توجه داشت که هدف می تواند دو نوع باشد:

1- هدفهایی که انسان را به خدا نزدیک می کند که رسیدن به آن میتواند دارندهی هدف را سربلند کند و در خوشبختی جامعه مؤثر باشد.

 2- هدفهایی که انسان را از خدا دور میکند که دارندهی هدف را خوار و بی مقدار میکند و به سعادت جامعه صدمه میزند. پس بیایید ما جزو انسانهای خیراندیش باشیم و همواره از هدفهای مقدس و انسانی پیروی نماییم و انسان باید صبر داشته باشد تا به هدف های مقدس خود برسد زیرا که خداوند در قرآن میفرماید: « ان الله مع الصابرین: خدا یاور صبر پیشگان است». صبر است که پیروزی میآورد و با صبرکردن، می توان بر تمامی مشکلات پیروز شد. صبر و پیروزی وابسته به هم هستند و بر اثر صبر و استقامت است که پیروزی حاصل میشود، زیرا: صبر، کوه سترگی است که در پیش همه مشکلات عالم سپر می گردد و همهی نابسامانیها را از پای در میآورد.

شهید ستار شاه ولی کوه شوری

شهید ستار شاه ولی کوه شوری

 در سال 1343 در یکی از روستاهای ایذه به دنیا آمد.

شغل پدرش کشاورزی بود. ستار نیز در این کار به پدرش کمک میکرد و علاوه بر آن در مغازه نیز کار میکرد. دارای خانوادهای مذهبی بود و خودش نیز ارزش بسیار زیادی برای امام قائل بود. دوران تحصیلاتش به سختی گذشت چراکه روستائیان فاقد هرگونه امکانات بودند و برای تحصیل میبایست چندین کیلومتر پیاده روی کنند تا به مدرسه برسند.

با وجود این سختیها،  تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم ادامه داد. او با همه مهربان بود و همه او را دوست میداشتند. در همان سالها ازدواج کرد و صاحب دو فرزند (یک پسر و یک) دختر شد. در مبارزات انقلابی همچون دیگر جوانان، در سقوط رژیم پهلوی نقش یک دلاور را ایفا کرد.

ستار به مدت دو سال خدمت مقدس سربازی را در کردستان گذراند و پس از اتمام خدمت به خاطر عشق و علاقهای که به سپاه پاسداران داشت و دل ایشان به جبهه و سنگر گره خورده بود، به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد و به لشکر 7 ولی عصر (عج) اعزام گردید و در آنجا فعالیت خود را آغاز کرد. خاطره ای از پدر شهید نقل شده که هنگام بدرقه به او گفت که: "تو به سربازی رفتهای، آنهم به کردستان و در میان دشمنان بعثی و دشمنان داخلی و از این میهن اسلامی دفاع کردی، دیگر وقت آن شده که از من و مادرت و زن و بچههایت نگهداری کنی، ولی او پاسخ داد: "پدرجان! تو خودت به من یاد دادی که باید دست دشمن را از کشورمان قطع کنیم و نگذاریم متجاوزان پا در حریم اسلامی و دینی خاکمان بگذارند. ما باید از میهن و انقلابمان دفاع کنیم"  این را گفت و رفت و دیگر فرزندمان را ندیدیم تا اینکه خبر شهادتش را برایمان آوردند".

تاریخ و محل شهادت این شهید سرافراز 29/5/1366 در شلمچه در عملیات پدافندی بود که بر اثر اصابت ترکش بر پیکر نازنینش مجروح و به لقا الله پیوست.

شهید نوذر شاه ولی

شهید نوذر شاه ولی

در چهارم مردادماه 1346 در خانواده ای کشاورز، مومن و متدیّن به عنوان دومین فرزند خانواده پا به عرصه حیات نهاد.

 با دسترنج کشاورزی پدر و زحمات طاقت فرسای مادر رشد و بالندگی یافت. سختی های زندگی فقیرانه و پاک را از همان ابتدای زندگی لمس کرد و در دوران کودکی یاد گرفت که باید مردانه و سربلند زیست و در مقابل سختی ها ایستاد و مقاومت کرد. دوران تحصیلات ابتدایی را در روستای کلدوزخ یک با موفقیت پشت سر گذاشت.

با پیروزی انقلاب اسلامی وارد دوره ی تحصیلی راهنمایی شد. حالا دیگر نوجوانی بود که خوبوبد روزگار را درک می کرد. در این دوران رشد و بلوغ، با شور و علاقه ی خاصی در تدارک و آماده سازی مراسم عاشورای حسینی به خصوص در سال های 56 و 57 شرکت  میکرد. صدای زیبایی داشت و گاهی نوحه سرایی می کرد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به شدت در کارهایی که به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی مرتبط بود، و با حضور در مسجد، مراسمات و مناسبت ها و همچنین راهپیمایی ها شرکت فعال داشت.

در روستای محل زندگی که تا قبل از انقلاب مسجد وجود نداشت، اکثر اوقات بر بلندای درخت کهنسال توتی که در منزل پدریاش بود اذان میگفت، مردم اهالی صدایش را تا دورترین نقطهی روستا میشنیدند و میفهمیدند که هنگام اذان و نماز است.

به شدت به انقلاب دلبسته بود. عاشق امام خمینی(ره) بود و هیچ تعرضی را به نام و شخصیت ایشان برنمیتابید و بارها به دلیل همین مسئله درگیر شد.

با تشکیل بسیج، نوذر هم عضو این نهاد شد. علی رغم پایین بودن سن، بیشتر ایام تا پاسی از شب را در بسیج میگذراند و بدین صورت ارادتش  به امام و انقلاب، بخش مهم و تفکیک ناپذیر شخصیت او تبدیل شده بود و هرآنچه در لحظات او بود همه را در آیینه امام می دید و لاغیر.

با شروع جنگ تحمیلی در شهریور 1359، او که فقط 13 سال داشت، بارها تلاش کرد که وارد میدان مقابله مستقیم با دشمنان انقلاب اسلامی گردد، ولی به دلیل پایین بودن سن اجازه حضور نیافت.  در سالهای بعد نیز به دلیل حضور برادر بزرگ تر در جبهه ها، اجازه ی حضور در میدان نبرد را پیدا نکرد. زمان به کندی برایش می گذشت و در حسرت دیدار به جبههها، اخبار و حوادث را پیگیری میکرد.

یک شب از عشـاق جـا ماندیـم و بـس       قصــه ی نالایـــقی خواندیم و بس

گل شکفت و قاصدک از جان گذشت         بلبـل از سرشاخـه ها ایـمان گذشـت

نغمــه ای آمــد مرا یک جا شکـست        هر چه را دل بستـه بودم، جان گسست

بالاخره دوران جدایی برای او تمام شد و در سال 1364 به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد. دوران آمادگی سختی را برای شرکت در عملیات والفجر 8 گذراند. تعدادی از دوستان و همکلاسیها با هم همراه بودند، دوران آموزشی را با موفقیت گذراندند و آماده نبرد سرنوشت ساز فتح فاو شد."یا فاطمه الزهرا(س)" این نوای خوش عاشقی بود که در شب عملیات والفجر 8 به عاشقان فرمان عشق بازی می داد.

در اولین روزهای نبرد سخت فاو بود که سنگرش توسط گلوله توپ دشمن هدف قرار گرفت. پس از خارج کردن پیکرش از زیر آوار و مشاهده شکاف بزرگ جمجمه اش، همه با او به عنوان اولین شهید از جمع دوستان وداع کردند و او را به  گروه تعاون یگان سپردند. اما ارادهی الهی چیز دیگری بود، اینکه او با جسم مجروح بماند و سالها علمدار زندهی انقلاب برای مردم دوران پس از جنگ باشد.

خانواده ابتدا خبر شهادتش را شنیدند، ولی پس از مدتی جستجو و سردرگمی و تماس با تمامی بیمارستانهای محل اعزام مجروحان و شهداء به نام مشابهی در بیمارستان نمازی شیراز برخوردند که قرار شد پدر شهید برود و ببیند آیا همان نام مشابه فرزندش می باشد یا خیر؟ آری، تقدیر چنین بود.

نوذر را در کمای عمیق و پس از چند بار عمل بزرگ روی مغز ملاقات کردند.

پزشک معالج در اولین دیدار می گفت: بعید است زنده بماند، زیرا بخش اعظم نیمکرهی راست مغز را به دلیل صدمه غیرقابل برگشت مجبور شدیم برداریم؛ سپس پدر پرستاری شد و بس. پس از حدود 6 ماه از کمای عمیق خارج شد و تا چند ماه بعد نیز تغذیه از طریق لولهی مخصوص گوارش و تنفس از طریق سوراخ تعبیه شده در نای، ادامه یافت.

حال دیگر داستان دیگری آغاز شده بود. زخم های عمیق بستر، به قدری عمیق بود که سر استخوانِ ران، با چشم دیده می شد.

یک سال و اندی با این زخمهای عمیق و هزاران درد دیگر سپری شد. پس از سه سال یعنی حدود سال 1367، نوذر توانست دوباره را بیفتد. اما سمت چپ بدنش فلج بود. (چشم چپ، نابینا و دست و پای چپ، فلج بود). هیچ خاطره ای از گذشته نداشت، جز چند نفری که در دوران سه ساله ی اول مجروحیت با او همراه بودند، هیچکس را نمی شناخت. به سختی صحبت می کرد و به سرعت فراموش می کرد.

چندین بار تشنج کرد که تا حد مرگ پیش رفت، اما به تدریج شرایط کمی بهتر شد تا موقع شهادت. او 26 سال پس از مجروحیتش زنده ماند و مظلومیت مردان جبهه و جنگ و فرهنگ دفاع مقدس را تجسم عینی کرد. در این 26 سال از دو چیز جدا نشد: عشق به امام(ره) و انقلاب و رهبر معظم انقلاب.

مهمترین خاطرات این دوران پررنج و زحمت، ترکیبی از درد و فراق بود:

هرگاه نام «امام خمینی» برده می شد، سه بار صلوات میفرستاد.

بارها میگفت: ای کاش در همان میدان جنگ شهید میشدم، خدایا چرا ماندم؟

گاهی که نام امام(ره) برده می شد، محک ایام بیماری اخیر که در یکی از بیمارستانهای تهران بستری بود، به دلیل نبود یک ابزار جراحی مسئولین بیمارستان گفتند باید به بیمارستان دیگری جهت عمل جراحی برود. یکی از همراهان که به ملاقات آمده بود و برای جابجایی کمک میکرد به شوخی به نوذر گفت: ببین باید از این بیمارستان به بیمارستان دیگر منتقل شوی. تو که جانباز جنگ هستی، دارند اذیتت می کنند اگر مثل اول بودی دوباره حاضر می شدی به جبهه بروی؟ نوذر پاسخ داد: به ابوالفضل(ع) قسم، اگر با همین حال که دیگر چیزی از من باقی نمانده است لازم باشد که برای دفاع از انقلاب به میدان جنگ بروم، دوباره خواهم رفت.

از رهبر معظم انقلاب همیشه به عنوان «امام خامنه ای» یاد می کرد.  در جیبش هم عکسی از امام(ره) و رهبر معظم انقلاب داشت و هر وقت آنها را از جیب خارج میکرد، ببر آنها بوسه می زد.

مدام از شهدا و رزمندگان میپرسید، هرکسی را ملاقات میکرد، میپرسید جبهه رفتهای؟ علاقهی شدیدی به روحانیت معظم داشت و بچههای مسجد را فراوان دوست میداشت. در تمام راهپیماییها و مناسبت های مرتبط شرکت می کرد، با این که از نظر جسمی وضعیت مناسبی نداشت. حدیث شهادت شنیدنی است، حدیث دیدار است، دیدار دوست آنها که همیشه درحضور حقاند و آنان که به دیار یار رفتهاند گوش جانشان با حدیث شهادت انسها دارد. حدیث شهادت برای شهیدان شاهد نیست، برای ماندگان عاشق شهادت است.

سرانجام این جانباز والامقام در روز 27/12/90 پس از سال ها رنج و مشقت در یکی از بیمارستان های تهران به خیل عظیم یاران شهیدش پیوست و پس از تشییع باشکوه و کمنظیری که اقشار مختلف مردم حضوری فعال داشتند در قبرستان روضه الزهرا قطعهی شهدای شهرستان ایذه به خاک سپرده شد تا میعادگاهی برای عاشقان شهادت و ولایت باشد.

شهید محمدتقی شهولی

شهید محمدتقی شهولی

 در سال 1346 در روستای کوه شور از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشود. پدرش کشاورز بود و شهید هر وقت بیکار بود به پدر و مادر خود کمک می نمود، ولی بیشتر وقت خود را صرف مطالعه و خواندن کتاب های درسی و مذهبی می کرد. از نظر رفتار و اخلاق بسیار خوش اخلاق و خوشبرخورد بود. یکی از شیفتگان امام(ره) بود و به فرمان امام لبیک گفت. در سن 17 سالگی از طریق بسیج دانش آموزی بارها به جبهه اعزام شد. آخرین بار در سال 1365 به لشکر 7 ولی عصر(عج) گردان حضرت رسول(ص) شهرستان ایذه اعزام و همراه با این گردان در عملیات غرورآفرین کربلای پنج شرکت کرد. آخرین مسئولیت ایشان در عملیات، آر پی جی زن بود و همیشه به خاطر شجاعت و مهارتی که در شلیک آرپیجی داشت برای مأموریت های سخت و خطرآفرین انتخاب میشد. سرانجام در تاریخ 24/10/65 در شهرک دوعیجی عراق بعد از نبردی سخت با دشمن به وسیله راکت دشمن در منطقه ی عملیاتی کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید.

آرامگاه شهید در روستای کوه شور قرار دارد تا میعادگاهی برای عاشقان ولایت و شهادت باشد.

 

وصیت نامه ی شهید محمدتقی شهولی:

با درود و سلام به رهبرکبیر انقلاب اسلامی ایران و مستضعفان جهان و با درود و سلام به ارواح پاک طیبه شهدای صدر اسلام تا شهدای انقلاب اسلامی و از شهدای انقلاب اسلامی تا شهدای جنگ تحمیلی که توانستند با خون خویش درخت پر ثمر اسلام را آبیاری کنند و تا اینجا برسانند و از همین جا نصیحت و وصیت خویش را آغاز میکنم.

به نام خداوند پاک و ایزد منان و به نام خالق مخلوقات.

ای امت شهید پرور قهرمان بدانید و به همه این سخن را بگویید که من این راه را با چشم بصیرت که راه صراط مستقیم است انتخاب کردهام. پس ای پدر و ای مادر قهرمانپرور تنها وصیتی که به شما مادر غمخوارم دارم این است که حتی یک قطره اشک برایم نریزید و گریه و سوگواری نکنید و همیشه رو به خنده باشید و با شادی بگویید که ای خداوند پاک، تو را سپاس و ستایش میکنم که فرزندی چون علی اصغر به من دادی که من هم او را هدایت و ارشاد کنم در راه حق تعالی و برای فرمان تو به جبهه برود و شهید بشود و هیچ غم مخور که من مردهام، بلکه من زنده ام و نمردهام و فقط از خداوند تبارک و تعالی بخواهید که رهبر کبیر انقلاب، این ابرمردی که دلش برای مستضعفان جهان میتپد و این پیر پرسوز جماران را تا انقلاب مهدی(عج) حتی کنار مهدی(عج) سایهاش بر سر مستضعفان جهان کوتاه مگردان، آمین. در حقیقت که زندگی فقط عقیده جهاد در راه خداست در راه کسی که میمیراند و زنده می گرداند.

برادران و پدران و مادران قهرمان پرور ایران حال که انقلاب اسلامی ایران دارد به جاهای دیگر صادر می شود و کفار از هر راهی برای جلوگیری از آن وارد می شوند و به مقابله با آن میپردازند برای این است که منافعشان در معرض خطر است و هر فرد مسلمانی باید سهمی در انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی داشته باشد و نباید بیتفاوت بماند و باید از این دو راه یکی را انتخاب کند، یعنی یا خون بدهد یا پیام و من چون خود را قادر به رساندن پیام نمی دیدم، خون را برگزیدم و آمدم و به ندای امام لبیک گفتم و خون را انتخاب کردم تا شاید خون خویش را برای حفظ و تداوم هرچه مستحکمتر شدن انقلاب اسلامی بریزم. چون حیاتم آن طور که شاید و باید این انقلاب ثمربخش باشد نبود. امیدوارم که خانوادهام مرا ببخشد خصوصاً مادرم و از آنها می خواهم که برای من ناراحت نباشند چون دشمن از این سوگواری و ناراحتی خوشحال می شود.

 چون من با تمام وجود مدت ها در پیآن بودم که خداوند روزی را برساند که بندهی حقیر را در راه حق به شهادت برساند و از برادران و خواهران و از پیر و جوان از آنها میخواهم در راه شناخت هرچه بیشتر و بهتر اسلام تلاش و کوشش بنمایند و از خداوند مخلوقات انتظار دارم که این ظلمت و وحشت را با نور خود نائل بگرداند.

بارالها! دوست دارم همچون شمع در دل شب بسوزم و راه را برای هدایت شدگانت روشن کنم.

 خدایا این دعاهایم را مستجاب بگردان. خدایا خدعهی بشریت و دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی را به خودشان برگردان.  خدایا! از تو شکر و سپاسگزارم که راه شهادت را بر من گشودی.