عنوان برای پخش مداحی روی آن کلیک کنید | مداح | |
---|---|---|
01 |
دانلود واحد قشنگ و سوزناک می باره بارون | سیدمجید بنی فاطمه |
02 |
سینه زنی واحد-ای حسرت جان و تنم-تنها دلیل بودنم | حاج میثم مطیعی |
03 |
می آید از ره مردی سواره - نجوا با امام زمان | - |
04 |
نوحه انا قتیل العبرات | حاج مهدی سلحشور |
05 |
مستان همه افتاده و ساقی نمانده یک گل برای باغبان باقی نمانده | استاد کریمخانی |
درباره سايت
خلاصه آمار
پيوندها
۱۸۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است
شهید بهروز خواجه کولکی
شهید بهروز خواجه کولکی
در سال 1346 در خانوادة مذهبی در روستای بلوطک لندی چشم به جهان گشود.
در همان آغاز کودکی پر کار و کوشا بود در 6 سالگی به مدرسه رفت و توانست دوره ی ابتدائی را ادامه دهد امّا به علت مشکلات زندگی و تنها بودن پدر تحصیل را رها کرده و به کار مشغول شد، تا از این طریق به جامعه و مردم ایثارگر خدمتی کرده باشد.
بعد از مدّتی تلاش شروع به یاد گیری کار با تراکتور کرد از آن جا که تیز هوش بود، خیلی زود رانندگی را یاد گرفته و به کار کشاورزی پرداخت و تا نیمه های شب به شخم زدن زمین های مردم مشغول بود. شهید عمر کوتاه خود را صرف کمک و دستگیری محرومان و فقرا نمود تا اینکه به سن 18 سالگی رسید و برای سربازی خود را معرفی نمود.
او بسیار مشتاق رفتن به خدمت مقدس بود تا اینکه از طریق سپاه در تاریخ 18اسفند ماه 65 به شهرستان اندیمشک اعزام گردید و دورة سه ماهه آموزشی را در پادگان شهید مصطفی خمینی گذارند و سپس به لشکر 7 ولی عصر(عج) اعزام گردید و به عنوان راننده به منطقه ی عملیاتی شلمچه اعزام شد تا به پشتیبانی نیروها در خط مقدم کمک کند. آخرین مرحله ای که به مرخصی آمد، گوئی به وی الهام شد که شهید خواهد شد. همیشه می گفت من دوست دارم شهید شوم ولی دلم نمی خواهد که به دست بعثی ها کافر اسیر گردم چون من تا آخرین قطره ی خون خود خواهم جنگید.
سرانجام در تاریخ 14/4/66 در منطقه ی عملیاتی شلمچه به معبود خود پیوست و آرامگاه ایشان در روستای بلوطک لندی در جوار تعدادی از شهدای زادگاهش آرام گرفت تا میعادگاهی برای عاشقان شهادت و ولایت باشد
شهید تاج محمد خواجه کولکی
شهید تاج محمد خواجه کولکی
در اولین روز بهار1347 دیده به جهان گشود.
وی تا سن 6 سالگی در روستای کولکی و پس از آن به روستای شیوند نقل مکان و دوران ابتدایی را به پایان رساند. سپس به شهرستان ایذه نزد برادر بزرگتر خود که عضو جهاد سازندگی ایذه بود، رفت تا بتواند پیشرفت بهتری در درس هایش داشته باشد او دارای خصوصیات بارزی همچون اخلاق حسنه، امانت داری ایثار و فداکاری و ... بود.
او مقطع راهنمایی را با موفقیت به پایان رساند و وارد دوره متوسطه گردید. از سال 1361 تا سال تحصیلی 1367 موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته ی اقتصاد گردید. در سال 1369 به عضویت تیپ 2 لشکر زرهی زاهدان درآمد .
سرانجام در تاریخ 16/6/1371 در حین یک مأموریت و مانور صحرایی در منطقه ی خاش زاهدان، جاده گوهرکوه بر اثر واژگونی اتومبیل به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
تاج محمد خواجه کولکی تنها یک سرباز نبوده، بلکه یک بنای ماهر، راننده ای زبر دست، نقشه کش ساختمان، دارای ذوق خطاطی و معماری بود. او با همه ی فامیل، دوستان و آشنایان مهربان بود و هیچ گاه خلاف میل پدر و اعضای خانواده کاری انجام نمی داد، عشق و علاقه ی ایشان به پدر و مادر بسیار بالا بود و احترام به والدین را سرلوحه ی کار خود قرار داده بود.
شهید اسکندر خواجه کولکی
در روستای بلوطک لندی از توابع شهرستان ایذه در تاریخ اول بهمن ماه1343 در خانواده ای متدین و مذهبی چشم به جهان گشود.
شغل پدرش مغازه داری بود و از نظر معنوی و اعتقادی و توسل به ائمه ی اطهار(ع) بسیار معتقد بودند. تلاش و کوشش شبانه روزی پدر ، مادر و دیگر اعضای خانواده برای تأمین معیشت زندگی ستودنی بود . رفته رفته دوران کودکی شهید با لالائی های مادر سپری گردید و در سن هفت سالگی در همان روستای محل تولدش راهی دبستان شد.
از آغاز تحصیل با هوش سرشار از یادگیری دروس در کنار خانواده به کار و تلاش پرداخت. علی رغم سن کمش همراه با پدر، مادر و دیگر اعضای خانواده در کارهای خانه فعالیت می نمود. وی در دوران دبستان عشق و علاقه ی وافری در فراگیری علم و دانش از خود نشان می داد و از شاگردان ممتاز مدرسه بود. اسکندر با سپری نمودن دوران ابتدایی جهت ادامه ی تحصیل در یکی از مدارس شهرستان ثبت نام نمود. ثبت نام ایشان، مصادف شد با پیروزی انقلاب در همان زمان ضمن شرکت در فعالیت های مذهبی، سیاسی و اجتماعی به علت فهم و درک و آگاهی بسیار خوبی که داشت، نسبت به انجام فرائض دینی و احکام اسلامی لحظه ای غفلت نمی کرد و همیشه سعی می کرد که دیگر همکلاسی هایش را نسبت به انجام فرائض دینی و احکام اسلامی تشویق و ترغیب نماید.
دوران راهنمایی را با موفقیت چشمگیری پشت سر گذاشت و وارد دبیرستان گردید، در این مرحله از تحصیلات علی رغم مشکلات اقتصادی و معیشتی که داشت با تلاش و کوشش فراوان ضمن فراگیری دروس همچنان به فعالیت های مذهبی خود ادامه می داد . او با هوشیاری و آگاهی کامل در جهت پیش برد و اهداف انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی فعالیت در انجمن اسلامی دبیرستان را جزو برنامه های خود قرارداده بود و از فعالیت زیاد احساس خستگی نمی کرد و عاشقانه و صادقانه امور فرهنگی و کارهای تبلیغی را به نحو احسن به انجام می رساند.
این جوان برومند با توجه به شرایط خاص کشور برای حفظ و حراست از کیان اسلامی و انقلاب در پایگاه های مقاومت بسیج شهری و روستایی نیز حضور فعال داشته و در این سنگر مقدس و حساس روز و شب نمی شناخت و عاشقانه در سایر برنامه های بسیج حضور فعال پیدا می کرد.
او در دوران دبیرستان ضمن اینکه شاگردی ممتاز در فراگیری علم و دانش بود با اتمام دوره دبیرستان حضور یافتن در جبهه های حق علیه باطل را بر ماندن در شهرستان و در کنار خانواده ترجیح داد و مشتاقانه به عاشقان ایثارگر پیوست و در این راه مقدس بارها و بارها مجروح گردید، اما از آنجائی که عاشق واقعی هیچ گاه در راه نمی ماند شهید نیز جبهه های حق علیه باطل را ترک نکرد، چرا که محل حضور معشوق واقعی اش در جبهه بود، تا اینکه جهت شرکت در عملیات رزمی به لشکر 42 قدر سپاه پیوست و در عملیات های والفجر 8 و کربلای پنج حضور داشت.
وی در عملیات والفجر 8 در منطقه ی اروند آبادان بر اثر بمباران شیمیایی دشمن دچار مصمومیت گازهای شیمیایی و موج انفجار گردید. همچنین در عملیات کربلای پنج مورد اصابت ترکش به دست راستش قرار گرفت و بار دیگر مجروح گردید.
سرانجام در تاریخ 06/03/1366 در اردوگاه شهید مصطفی مرادی در منطقه ی عمومی اهواز در حین انجام وظیفه به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
پیکر مطهر این شهید گرانقدر در روستای بلوطک لندی به خاک سپرده شد تا میعادگاهی برای عاشقان شهادت و ولایت باشد.
فرازی از وصیت نامه ی شهید اسکندر خواجه کولکی:
بار خدایا! عاجزانه از تو التماس مغفرت می نمایم و از تو می خواهم که گناهان مرا مورد عفو و بخشش خود قرار دهی. بارالها! تو خود شاهد بودی که انگیزه ی من از انتخاب این راه سخت عشق و ایمانم به ذات مقدس توست و همچنین به اسلام و سرور و سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع) و علاقه ی فراوان به امام امت.
شهید قدمعلی خسروی
در سال 1345 در روستای گیلون دهستان سوسن از توابع شهرستان ایذه در یک خانواده ی روستایی و کشاورز، دیده به جهان گشود.
وی دوران کودکی را در دامان خانواده ای متدین و عاشق اهل بیت(ع) سپری کرد. با اتمام تحصیلات ابتدایی در زادگاهـش، به دلیل مشکلاتی که گریبان گیر خانواده اش بود، تحصیل را رها کرد و به کمک خانواده اش شتافت و در حرفه ی پدر مشغول کار شد. وی اخلاق نیکی داشت، به طوری که مردم روستا همواره از او به نیکی یاد می کردند و رفتارش زبانزد خاص و عام بود.
با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، شهید خسروی اخبار جنگ را همواره پیگیری می کرد و به دلیل اینکه خود را سرباز اسلام و یکی از فرزندان امام می دانست، تصمیم می گیرد تا برای آزادی کشورش از دست جهان خواران شرق و غرب و مزدوران وابسته به آنها، سلاح به دست گیرد. از همین رو در تاریخ 18تیرماه 1366 به خدمت مقدس سربازی اعزام و در ارتش جمهوری اسلامی ایران به جبهه های حق علیه باطل اعزام می گردد.
در طول یک سال حضور مداوم در صفوف رزمندگان، با مجاهدت هایش که از نشانه های رهپویان حقیقت بود، شهره ی عام و خاص گردید. او معتقد بود که این جنگ رویارویی حق و باطل است و از آن جا که ما بر حق هستیم، پس تقدیر برای ما از دو حالت خارج نیست، یا پیروزی یا شهادت که در هر دو حالت ما پیروزیم.
سرانجام این شهید بزرگوار در تاریخ 4/4/1367 در منطقه ی عملیاتی جنوب (کوشک) پس از ایستادگی و مقاومت زیاد در مقابل تکِ نیروهای بعثی عراق مجروح گشته، هرگز پیکر او دیده نشد و به جرگه ی جاویدالاثرها پیوست.
شهید بهروز خرمیان
سال 1347 در شهرستان ایذه و در میان خانواده مذهبی و مقید چشم به جهان گشود .
از همان دوران کودکی عشق و علاقه زیادی به اسلام و مسائل مذهبی و دینی داشت. با جنگ تحمیلی او که دوران راهنمایی را آغاز کرده بود مثل تمام نوجوانان ایران اسلامی شاهد جنب جوش مردم و رزمندگان بود که برای دفاع از دین و میهن آماده می شدند. اما هنوز سن کافی برای اعزام به جبهه را نداشت. بنابراین بیشتر وقت خود را در پایگاهای بسیج و مساجد محله ها می گذراند و با شوق فراوان آموزش های نظامی و دفاعی را فرا می گرفت و همزمان به درس و مدرسه هم توجه می نمود. و ارتباطش با خداوند و قرآن مجید و مسائل دینی و اعتقادی هم روز به روز بیشتر والفتش با روح اسلام و قرآن بیشتر و بیشتر می شد.
با حضورش در میادین جنگ در سال های بعد، شور شوق او برای حضور در جبهه های نبرد و دفاع جانانه از دین و ایمان ملت سر افرازمان نه تنها برای دوستان بلکه برای معلمانش هم قابل ستایش و احترام بود. شجاعت و فداکاری های او در جبهه هم مثال زدنی بود.
او در جبهه هم لحظه ای از یاد خداوند غافل نبود و همراه همیشگی اش قرآن مجید و دعاهای توسل به ائمه بود. او بسیار شاداب و سر زنده بود. وقتی از جبهه به خانه بر می گشت به گونه ای بود که گویی مهمترین و رویای ترین نقطه عالم جبهه و همراهی با رزمندگان اسلام بوده است. این کار باعث تشویق دوستان و دیگر بچه ها برای اعزام می گردید. شهید بهروز گذشته از این تلاش ها و ویژگی ها آرزویی بس بزرگتر در سر می پروراند و آن شهادت در راه خدا و پیوستن به مقتدایش سرور و سالار شهیدان بود.
اما خداوند سلامت او را برای سال های بعد به خانواده اش بخشید و تقدیر چنین بود که قاصد شهادت او را نه در خاک سرخ سال های جنگ، که در میان همشهریان خود دریابد.
او در تاریخ 12/8/68 بر اثر انفجار مهمات برجا مانده از دوران جنگ تحمیلی در شهرستان ایذه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در قبرستان روضه الزهرا به خاک سپرده شد تا میعادگاهی برای عاشقان جهاد شهادت باشد.
شهید رجبعلی خدارحمی
در تاریخ دوم اردیبهشت ماه 1347 در روستای دره سهراب شهرستان ایذه دیده به جهان گشود. در همه ی کارهای کشاورزی پدر را همراهی می کرد. ایشان فردی مؤمن، انقلابی و با اخلاق بود.
در دوران تحصیل راهنمایی و دبیرستان همه از ایشان راضی بودند و بیشتر اوقات خود را در مسجد و ورزش با دوستان می گذارند. علاقه وافری به نماز داشت، همیشه مؤدب بودند و درکارهایش نظم خاصی داشت بیشتر دوستانش نیز از هم محلی های شهید یا فامیل ایشان بودند. در دوران دفاع مقدس نیز احساس مسئولیت کرده و به دفاع از حریم وطن و ارزش های اسلامی و خط رهبری به جبهه عزیمت نمود. در عملیات پدافندی جفیر در تاریخ 21/6/1368 بر اثر اصابت تیر به بدن مبارکش به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
پیکر مطهر شهید در روستای بادلان از توابع شهرستان ایذه زیارتگاه عاشقان اسلام و ایران می باشد.
شهید علیرضا خدابخشی
در بیست و هشتم مردادماه 1345 در خانواده ای مذهبی و متدین و در شهرستان شوشتر دیده به جهان گشود.
وی دوران ابتدایی خود را در همان شهرستان به اتمام رساند، سپس به همراه خانواده اش به شهرستان گناوه از توابع استان بوشهر مهاجرت نمود. علیرضا دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در شهرستان گناوه با موفقیت به اتمام رسانید. این بزرگوار در همان کودکی با سایر هم سن و سالان خود تفاوت بسیاری داشت و همواره سعی می کرد یار و مددکار مادر در کارهای خانه باشد. از مادر شهید می گوید: "چون علیرضا فرزند ارشد خانواده بود حس مسئولیت پذیری بالایی داشت و از دیگر خواهران و برادران خود مواظبت می نمود. در دوران ابتدایی اعلامیه های امام خمینی(ره) را همراه خود به خانه می آورد. علیرغم سن کم در تظاهرات مردم علیه رژیم ستمشاهی در اوایل انقلاب شرکت می نمود."
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی باوجودی که در دبیرستان مشغول تحصیل بود، اما همواره به فکر رفتن به جبهه بود. شهید خدابخشی در حالی که به درس خواندن در سال دوم دبیرستان بود، عازم جبهه گردید و بارها در مناطق عملیاتی حضور پیدا کرد.
درچهارمین حضورش در منطقه، در رسته ی مخابرات و به عنوان بی سیم چی مشغول انجام وظیفه بود که براثر موج انفجار و اصابت ترکش مجروح گردید و به بیمارستان انتقال داده شد. در سال 1362 وقتی خانواده او به دلیل وضعیت نامناسب جسمانی اش ناشی از جراحت جنگ اجازه رفتن به جبهه را به او نمی دادند، به بهانه ی مسافرت و دیدن دائی خود به شهرستان شاهرود از توابع استان سمنان رفت و از آنجا به جبهه اعزام شد. وی در شهریورماه سال 1364 پس از گذراندن دوره بهداری، موفق به اخذ مدرک گردید و به عنوان بِهیار در بیمارستان صحرایی مشغول به کار شد و پس از تلاش های فراوان و تیماری مجروحین میدان نبرد، بالاخره مزد مجاهدت خود را از خدای خویش دریافت نمود و در بمباران هوایی رژیم بعث عراق به بیمارستان صحرایی در منطقه ی هورالعظیم "پَدِ خندق" در تاریخ 28/08/64 براثر اصابت ترکش به سر و سینه ی خود به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاکش در روستای خدابخشی های ایذه به خاک سپرده شد تا میعادگاهی برای عاشقان شهادت و ولایت باشد.
شهید رستم خدابخشی
در زندگینامه ای که به قلم خود نگاشته اسـت، آورده است:
«مـن در دهم شهریور 1346 در روستای ده میران (بخش سوسن) توابع شهرستان ایذه متولد شدم و به علت این که پدربزرگم علاقـه ی زیـادی بـه نام من داشت، نام مرا رستم خان نهاد که کلمه ی «خـان» پـسوند اسـم فرزنـدان او بود و در آن هنگام پدرم به کویت رفت.
بعد از یک سال، بازگشت و تصمیم گرفت که مـنزل خـود را بـه شـهرستان ایذه بیاورد و این کار را نیز کرد و به ایذه آمدیم و خانه ای برای اجاره پیدا کردیم. همچنین پـدرم بـرای این که خـود کاری بیابد، در خیابـان امام(ره) مغازه ای از فردی به نام حاج محمدعلی حسین پور اجاره گرفت و با این مغازه توانست هزینه ی زندگی ما را تأمین کند؛ در هـنگام تـولد، آن قدر کوچک بـوده ام که استخوان سـر و استخوان های بدنم آشکار بود و با زحمات بی اندازه ی مادربزرگ شدم و در سال 1348 یـک دستگاه مـنزل در کـوی کیانیـا (کیانی هـا) خریدیم و به این ترتیب از شر کرایه خلاص شدیم.
در شش سالگی خود را بـرای درس خوانـدن آماده کردم و درحالی که از مدرسه مـی ترسیدم، وارد کلاس اول شدم و در دبستان هفده شهریور شهرستان ایذه پنج سال ابتدایی را بـا موفقیـت بـه پایـان رسـاندم. البته آنچنان شیفته ی مدرسه شدم که در این پنج سال دوستان بسیار مهمی و مهربانی پیدا کردم که تعدادی از آنـها، حـال در این دنیا نیستند یـا بـه علت وفـات و یـا در جبهـه شـهید شـده اند.
درکلاس آنقدر شوخی می کردم و سر به سـر معلم هـا و بچـه ها می گذاشتـم که بی اندازه بود و همیشه بچه ها طالب هم کلاسی با من بودند؛ همه ی معلمان مرا مـی شناختند، حـتی بعضـی آنقدر مرا دوست می داشتند که بدون امتحان به من نمره می دادند.
دوره ی راهنمایی را در مدت سه سال در مدرسه جلال آل احمد به پایان رساندم و در طی این مدت دوستان بسیار خوبی پیدا کردم، ازجمله ملک حسین شیخیان، شهید نصرالله موسوی، شهید یارمحمد موسوی و در این سال ها بسیاری از معلمان بـا مـن دوست بودنـد کـه واقعاً دلم برایشان تـنگ می شود. ازجمله: معلم گرامـی ملکیان کـه همیشه با صدای مهربانش مـرا برای شوخی خطاب می کرد، ایشـان معلـم ادبیـات بودند.
معلم دیگری که من بسیار او را دوست دارم آقای شـهولی مـعلم عـلوم بـود که خواستار ترقی من بود معلم های دیگری از جمله آقایان ادیـب پور، سـلیمی، شـیخ زاده، آشـیر مختاری، خـادمی، جـوادی، قلبـی، احمدی و معلم های دبیرستان، آقایان: خوش کام، عباسی، آقایی، مرعشی، احمدی، ندائی پور، مـعین، عطار و شکوهی که با من دوست بودند و در سال 1361 وارد دبیرستان آیـت الله طالقانی شـدم و تـا سـال 1365 مشغول تحصیل بودم که در سال 1365 سال آخـر را مـی خواندم و در این مدت دوباره به جبهه اعزام شدم...»
در زمان اعزام به جبهه گویا به ایشان الهام شده بود که شهید می شود، از همین رو دفترچه ی خاطراتی از خود به جای گذاشت.
وی می گفت شاید این یک بار که به جبهـه بروم اگر شایسته باشم شهید شوم و درست گفته بود، چراکه گفته اش محقق شد و در اعزام دوم که مصادف با عملیات کربلای 4 بود، در تاریخ سوم دی ماه سال شصت و پنج در عملیات شرکت نمود و براثر ترکش خمپاره در روز 04/10/65 در جزیره ی «ام الرصاص» به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد. از همرزمان شهید می توان از شهید فتـاح قریشوندی، شهباز کیانی، عباسعلی محمودی و علی ضامن خدابخشی دهناشی نام برد.
در شهرستان ایذه هم اکنون دبستان جوکار سوسن و کوچه ای به این نام در شهرستان ایذه مزین شده است.
شهید حاجی محمد حیدرنیا
فرزندجان محمد در تاریخ نهم آبان ماه 1342 در روستای شبکوری از توابع شهرستان ایذه چشم به جهان گشود.
حاجی محمد در خانواده ای مذهبی و زیر سایه پدری فداکار که از طریق کشاورزی امرار معاش می کرد پرورش و رشد یافت. ایشان قبل از انقلاب در مقطع ابتدایی بوده و با پیروزی انقلاب اسلامی عضو بسیج پایگاه شهید مطهری مدرسه شد و با روحانیونی که از طرف حوزه ی علمیه قم جهت ارشاد و تبلیغ به روستاها می آمدند، همکاری می کرد.
علاقه خاصی نسبت به اهل بیت و ائمه ی اطهار(ع) داشتند تا جایی که نام مستعار ایشان را علی گذاشتند. تحصیلات راهنمایی را در روستا به پایان برد. با شروع جنگ تحمیلی کلاس اول دبیرستان مشغول به تحصیل بود و با سخنرانی یک روحانی در مدرسه او را مشتاق به شرکت در جبهه نمود.
با حضور خود در جبهه های جنگ از همان آغاز جنگ تحمیلی به امام خود لبیک گفتند. ایشان به عنوان سرباز از طریق ژاندارمری، به جبهه اعزام شد و در لشکر21حمزه تیپ 101زرهی ارتش جمهوری اسلامی ایران استقرار یافت و به عنوان رزمنده مشغول به فعالیت شد. که درعملیات مهران شرکت کرده بودند و به اتفاق چندین تن از همرزمان خود به مدت چند روز در محاصره دشمن قرار گرفته بودند که با پشتیبانی یک گردان، محاصره دشمن شکسته شد و حاجی محمد حیدرنیا و سایر همرزمانش از محاصره ی دشمن نجات یافتند. بعد از عملیات جهت دیدار با خانواده، چند روزی به مرخصی آمد.
سرانجام در روز 10/8/65 در منطقه ی دهلران (موسیان)، با اصابت ترکش توپ دشمن به بدن مبارکشان، به درجه ی رفیع شهادت رسید و پیکر پاکشان در قبرستان روستای شبکوری به خاک سپرده شد تا میعادگاهی برای عاشقان شهادت و ولایت باشد.
طبقه بندی موضوعی
آخرين مطالب
پربازديدها
-
۴۲۱۰ -
۳۱۶۳ -
۲۷۴۴ -
۲۵۱۰ -
۲۲۶۳ -
۲۳۰۱ -
۲۳۲۸ -
۱۸۷۹ -
۱۸۰۶ -
۱۶۶۰