جمعه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۱۰ ق.ظ

درباره سايت

پایگاه اطلاع رسانی شهدای شهرستان ایذه

بسم رب الشهدا و الصدیقین
امام خامنه ای:زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
به سایت شهدای شهرستان ایذه خوش آمدید.
اهداف سایت:
معرفی شخصیت و وصیت‌نامه شهدا ایذه
گرامی داشت یاد و خاطره شهدا ایذه
و...

بایگانی

پيوندها

تصاوير برگزيده

شبکه های اجتماعی

۱۸۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شهید عبدالرحمن مرادی

شهید عبدالرحمن مرادی

در نهم شهریور ماه 1317 در شهرستان ایذه دیده به جهان گشود. وقتی به سن ازدواج رسید با تشکیل خانواده صاحب 3 پسر و 3 دختر شد در سنین جوانی با طاغوت سرِ ستیز پیدا کرد و با دیگر دوستانش علیه طاغوت به جنگ پرداخت، تا اینکه حق بر باطل پیروز شد و انقلاب اسلامی بر کشور عزیزمان حاکم شد،  او مسرور از آزادی بود ولی با شروع جنگ متوجه شد هنوز نباید دست از کار کشید و باید از کشور در برابر تجاوز کنندگان دفاع کرد. لذا رهسپار میدان نبرد حق علیه باطل شد. او پس از نشان دادن رشادتهای زیاد از خودش در جبهه در تاریخ 24/7/1359 در محاصره ی آبادان با اصابت ترکش به گردن به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید پیکر پاک آن شهید بزرگوار در گلزار شهداء تهران زیارتگاه عاشقان ایران اسلامی می باشد.

 

وصیت نامه ی شهید عبدالرحمان مرادی:

اکنون زمان آزمایش هر یک از ماست. حالا زمانی است که به وجود امثال ما نیاز است که اگر من و امثال من به جبهه نرویم، پس چه کسی از انقلاب میهن اسلامی دفاع خواهد کرد. ما سر نوشت سازیم. شهادت عین سعادت است و این رفتن به جبهه وظیفه ی من است وظیفه بسیار عظیم.

عظمت از این راه پایمال کردن خون شهیدان است. من و همرزمانم سوگند یاد کردهایم که تا آخرین قطره ی خون خویش  از انقلاب و میهن اسلامی و امام دفاع نماییم و تا راندن آخرین متجاوز، مقاومت خواهیم کرد. مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.

شهید ذوالفعلی مرادی

شهید ذوالفعلی مرادی

 اول مهرماه سال 1348 در روستای شهید مرادیها (کهباد1) واقع درحدود سه کیلومتری شهرستان ایذه و ازخانوادهای پاک و صالح دیده به جهان گشود.

 دوران کودکی و خردسالی را در دامان گرم خانواده گذراند، وی در این دوران پسری فعال و پرجنب وجوش بود، در 6 سالگی وارد دبستان علامه طباطبایی همان روستا شد. سالهای اولیه دبستان نماز رایاد گرفت و شروع به خواندن این فریضهی الهی نمود و از کارهای بد دوری مینمود.

احترام به پدر و مادر و بزرگترها در خانواده را به خوبی آموخته بود و با دوستان و همکلاسیهای خود رفتار حسنه داشت. سال های تحصیلی دبستان را با معدل عالی و با موفقیت پشت سرگذاشت و راهنمایی را به خوبی درس خواند، با بالا رفتن مشکلات خانوادگی ازجمله ازدست دادن مادر، قادر به ادامه تحصیل نبود.

مدتی بعد با اینکه سن کمی داشت تصمیم گرفت به جبهه های جنگ حق علیه باطل برود، اما به دلیل سن کم، برادران نظامی او را به جبهه اعزام نکردند. لذا اینبار تصمیم گرفت که ادامه تحصیل دهد و بعد از مدتی وارد دانشسرای تربیت معلم شد و دفاع از کشور را در سنگر تعلیم و تربیت ادامه داد، پس ازمدتی موفق شد به جبهه برود و چند ماه حضور در دانشکده عشق حقیقی از او بزرگ مردی کوچک ساخت. پس از مدتی دوباره به خانه  بازگشت تا هم درکنار آنها باشد و هم تحصیلات خود را به پایان برساند، تا در هر دو سنگر موفق باشد.

دراین دوران همیشه همکلاسیهای خود را امر به معروف و نهی از منکر میکرد و در منزل نیز برادران خود را تشویق به درس خواندن مینمود، ازنظر اخلاقی بسیار مهربان بود و خانواده و دیگران را ارشاد مینمود، با اینکه فرزند بزرگ خانواده بود، اما هیچ وقت به کوچکتر از خود دستور نمیداد. نسبت به اطرافیان خوش رفتار بود و چون خانواده از وضعیت مالی خوبی برخوردار نبود مجبور بود تابستان را به شغل کارگری بپردازدتا هزینههای تحصیلی خود را تامین نماید.

 مهرماه سال 66 درابتدای سال چهارم دانشسرا دوباره به جبهه رفت و سرانجام در روز 1/9/1366 در غرب کشور منطقهی عمومی ماووت در خاک عراق و در عملیات نصر 8 وقتی که گردان حضرترسول(ص) شهرستان ایذه از لشکر 7 ولی عصر(عج) جهت عملیات از ارتفاعات "گردِ رَش" بالا میرفت، مورد اصابت چند خمپاره دشمن قرار گرفت که باعث شهادت و مجروحیت چندین نفر از ایشان گردید.

همرزمانش سعی کردند او را برای مداوا به عقب برگردانند اما شهید ذوالفعلی مرادی حاضر به ترک میدان نبود و در پاسخ میگفت: "چطور می توانم به عقب برگردم در حالی که شما به سمت دشمن پیشروی میکنید..." و سرانجام همراه با رزمندگان به ارتفاعات گرد رش صعود کرده و در پاتک دشمن براثر اصابت تیر مستقیم دشمن به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

 پیکر مطهر این شهید والامقام در روستای کهباد زیارتگاه عاشقان ایران اسلامی میباشد.

وصیت نامه ی شهید ذوالفعلی مرادی:

« من المومنین رجال صدقوا ما عاهدو الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا- سوره احزاب آیه 23 »                          

با سلام و درود فراوان بر بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت آیتالله روحاللهخمینی و با درود بر شهیدان راه آزادگی و عدالت و با سلام بر سرور و سالار شهیدان حسین بن علی(ع) که به درس آزادی و عدالت داد، وصیتم را آغاز می کنم.

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

                                             داشتن سر نه، دادن سر عجب است

وصیتم به ملت حزب الله ایران این است که همان طوری  که اول پیروزی انقلاب و همیشه در صحنه ها حاضر بودند و با تجاوزگران و کفار مقابله می کردند و با حضور خود در صحنه ها مشتی بر دهان امپریالیسم آمریکا می زدند امروز هم در این صحنهها خصوصاً در جبهه ها شرکت نمایند و با دشمنان مقابله کنند. امیدوارم که همین طور باشد.

اما ای همکلاسیها و دوستان عزیزم شما باید بیشتر از همهی مردم در مقابل توطئههای دشمنان راسخ باشید و با آن توطئه ها مبارزه کنید و در جبهه ها و مساجد شرکت نمایید، زیرا مساجد سنگر هستند و جبهه ها دانشگاه علم است پس در این دو مکان شرکت کنید تا سهمی در این انقلاب داشت و در قیامت پیش شهیدان روسفید باشید.

همچنین ای برادران حزب هایی که در کشورمان وجود دارد نوکر بیگانگان وطن فروش هستند که هدفشان نابودی اسلام و انقلابمان و سرکار آوردن آمریکا است با اینها سخت مبارزه کنید و آنها را نابود کنید، زیرا آن احزاب از کشورهایی که خارج از مرز به کشور حمله میکند خطرشان بیشتر است.

اما وصیتی با خانواده مان: مادری ندارم که به آن وصیت کنم، وصیتی میکنم به پدرم که صبر داشته باش و در مرگ من طاقت داشته باش. پدرجان، من تنها در این راه کشته نشدهام، بلکه هزاران نفر در این راه شهید شده اند تنها یادگار امام حسین(ع) حضرتقاسم(ع) نیز در این راهش شهید شد تو ناراحت نباش برای من که من عاشق اسلام بودم و عاشق اهل بیت(ع) همچنین خواهرم تو زینب وار باش مثل زینب(س) در شهادت برادرت صابر باش.

 و ای برادرانم شما به درس خود ادامه دهید که علم چیز خوبی است و در پایان وصیتم از پدرم و تمام بستگانم طلب حلالیت می طلبم و امیدوارم که مرا حلال کنید و نیز قبرم را هر جا که پدرم گفت بکنید.

شهید جهانگیر مرادی

شهید جهانگیر مرادی

 سال 1339 در روستای کهباد از خانوادهای محروم و متدین از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشودند.

دوران کودکی را با گرفتاریهایی که فرزندان روستا داشتند، پشت سرگذاشت و تحصیلات خود را تا مقطع ابتدایی ادامه داد و به سبب گرفتاریهایی که گریبانگیر خانوادهی او بود، در یک کارگاه بلوک زنی سرگرم کار گردید تا پدر را در امرار معاش خانواده یاری نماید. جهانگیر در سال 1360 ازدواج نمود و دوران شیرین زندگی مشترک را میگذراند اما همزمان با دریافت اخبار جبهه و جنگ، طاقت نیاورد و با معرفی خود به حوزه نظام وظیفه، عازم خدمت مقدس سربازی شد و در لشکر 21 حمزه مشغول خدمت شد. از آنجایی که شجاعت و جسارت قابل تحسینی داشتند مورد توجه فرماندهان قرار گرفت و لذا حضوری فعال و موفقی در طول جنگ داشتند و سرانجام جهانگیر مرادی در تاریخ 12/6/1362 در منطقهی شرهانی بر اثر اصابت گلوله مستقیم دشمن به درجه رفیع شهادت نایل آمدند .

 پیکر پاک این شهید بزرگوار در همان زادگاهش زیارتگاه هم ولایتی ها و دوستداران این مرز و بوم اسلامی می باشد.

 

شهید ایرج مرادی

شهید ایرج مرادی

در سال 1343 در شهرستان ایذه در روستای کهباد دیده به جهان گشود.

در دامان مادری مهربان و زحمتکش رشد یافت. مادری که آرزویش داشتن فرزندی پاک و باصداقت و با ایمان بود. در سن ده سالگی وارد دبستانی در روستای کهباد شد و پس از گذراندن دوران ابتدایی به دلیل نبود امکانات کافی برای ادامه تحصیل از روستا به شهر نقل مکان کرد. با توجه به علاقه ی شدیدی که به ارگان های انقلابی داشت، به بسیج پیوست و دوره ی نظامی را به مدت2 ماه در پایگاه شهید عالی پور گذراند.

ایرج بسیار مهربان، باصداقت و رئوف بود در همهی مراحل زندگیش خوش رفتار و باصداقت بود. با اینکه سن و سال کمی داشت، اما مشتاقانه مسافت طولانی را از روستا تا شهر میپیمود تا در راهپیماییها شرکت کند. درکلاس های قرآن شرکت میکرد. به هیچ وجه از نماز اول وقت غافل نبود و همیشه به راز و نیاز می پرداخت و در انجام فرائض دینی بسیار دقیق بود.

بزرگترین آرزویش خدمت به نظام مقدس اسلام و سپس سرپرستی خانواده اش بود. نسبت به حضور در جبهه حق علیه باطل بیقرار بود و همیشه میگفت که جبهه و جنگ باحضور افرادی مثل ما زنده میماند. همیشه ابراز میداشت برای اینکه می خواهند به کشور و دین لطمه بزنند باید با آنها مبارزه کرد.

سرانجام ایشان در سن 18 سالگی در تاریخ 15/6/1360 در جبههی طراح از منطقه ی سوسنگرد بر اثر اصابت گلوله به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاک و مطهرش در روستای کهباد از توابع شهرستان ایذه به خاک سپرده شد.

 

شهید علی دوست مددی

شهید علی دوست مددی

 سال 1344 در روستای بیبیگل مرده در خانوادهای مذهبی و متدین چشم به جهان گشود و در سن6سالگی پا به عرصهی علم گذاشت دوران آموزش ابتدایی را در همان روستا گذراند او که در پایان دورهی آموزش ابتدایی تقریبا به نوجوانی رسیده بود علاقهی عجیبی به فرامین الهی پیدا کرده بود و با آموزش پدر شروع به نماز خواندن کرد و از انجام فرائض دینی خود لذت میبرد. دورهی راهنمایی را تا سال 1361 در روستای بارانگرد به پایان رساند.

با آغاز جنگ اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه پیدا کرده بود شهید علی دوست وقتی از مدرسه میآمد به خانوادهی خود میگفت ما باید دین خود را به اسلام و انقلاب اسلامی ادا کنیم. او امام خمینی(ره) را حسین زمان می دانست و تاکید داشت که "ما باید به یاری او بشتابیم. جنایتکاران میخواهند که اسلام را از بین ببرند و این ما هستیم که باید جلوی آنها را بگیریم." بدین ترتیب همیشه علاقه ی خود را برای رفتن به جبهه اعلام می کرد و آنقدر به پدر و مادر اصرار کرد تا توانست موافقت آنها را جلب کند پس به بسیج شهرستان ایذه مراجعت کرد و در آنجا به آموزش های نظامی پرداخت. او پس از آموزشهای نظامی با تعداد زیادی از رزمندگان این شهرستان، به لشکر 7 ولی عصر(عج) گردان محرم اعزام میشوند و در جبههی شرهانی به مبارزه با دشمن متجاوز درگیر شدند.

سرانجام در روز 15/9/1361 در عملیات پدافندی شرهانی به مقام والای شهادت نائل شد. پیکر مطهر این شهید والامقام در قبرستان روستای بیبی گل مرده به خاک سپرده شد تا زیارتگاه عاشقان ایران اسلامی باشد.

فرازی از وصیتنامهی شهید علیدوست مددی:

وقتی که امام حسین(ع) به کربلا رفت گفت: یاران هر چند نفری که هستید همه شهید میشوید. وقتی این را شنیدند هر کدام که ایمان آنها قوی بود حسین(ع) را تنها نگذاشتند و آنها که ایمانشان سست بود از حسین(ع) جدا شدند و ما باید مثل آن یاران باشیم که امام و رهبرمان را پاسداری کنیم و نگذاریم آن منافقین کوردل این رهبر عزیزمان را از بین ببرند.

* شهید اردشیر مرادی

تاریخ 4/9/1345 از خانواده ای مذهبی وکشاورز در نورآباد ایذه دیده به جهان گشود.

او در دوران طفولیت بسیار باهوش و مهربان بود. از همان کودکی شیفتهی اهل بیت(ع) بود، به نقل از پدر ایشان  بعد از پایان سال دوم ابتدایی به همراه پدر و جمعی از دوستان و فامیل جهت زیارت به مشهد مقدس مشرف شدند و درآن زمان باتوجه به سن کمی که داشتند گاهی به تنهایی به قصد زیارت حرم از اقامتگاه تا حرم مطهر و بالعکس، تنها می رفت و برمی گشت که این دقت و تیزهوشی وی موجب تعجب همسفران گردیده بود.

در دوران اوج مبارزات انقلاب اسلامی او در، سن نوجوانی راسپری میکرد، وی اهل مطالعه بود و با بزرگان در مجالس مهم مذهبی و سیاسی می نشست و اظهارنظر می کرد. او عاشق امام و علما بود و صحبتهای امام را باگوش جان میشنید. درشبهای جمعه به اتفاق جمعی از دوستان که تعدادی از آنان نیز به خیل شهدا پیوستند، پای دعای پرفیض کمیل مینشستند و روح ملکوتی خود را ثیقل می دادند.

اردشیر جوانی باشخصیت بود و در مقابل ظلم و ستم قاطعانه موضعگیری میکرد و همیشه در مواضع حق و حقیقت بود. در مقابل هرگونه توهین به امام(ره) و نظام مقدس جمهوری اسلامی سخت برآشفته میشد و انقلاب و امام را بیشتر از جانش دوست میداشت. دراویل انقلاب که ضدانقلابیون کوردل دست به ترور چهرههای انقلابی میزدند، وقتی که دراثر همین اعمال ننگین و کینه توزانه، آیت الله دکتر بهشتی به درجهی رفیع شهادت نائل آمد، اردشیر به همراه تعدادی ازجوانان منطقه با حزن و اندوه، برسر زنان و شیون کنان به مرکز شهر آمدند و در مراسم شهادت شهید دکتر بهشتی تشکسل دادند و به عزاداری پرداختند.

گرچه سن کمی داشت، اما خیلی زود به بلوغ فکری رسیده بود و درد دیگران را به خوبی احساس میکرد و مشکلات را میفهمید. تا اینکه اواخر سال تحصیلی سوم راهنمایی پس از شهادت علی جمعه فرهادی، باتوجه به احساس وظیفه و تکلیفی که نسبت به حفظ انقلاب داشت در پنجم  اردیبهشت ماه به اتفاق چند تن از دوستانش دربسیج، این شجرهی طیبه ی امام خمینی(ره) ثبت نام کردند و به جبهههای نبرد حق علیه باطل برای دفاع از نظام مقدس جمهوری اسلامی در برابر استکبار جهانی اعزام شدند. او در جبهه باتوجه به جثهی کوچکش درقسمت تدارکات به کارگیری شده بود ولی خدمت در تدارکات، روح بزرگش راقانع نمیکرد و با مخالفت شدید او مواجه شد. تا اینکه با اصرار فراوان، فرماندهی خود راقانع کرد تا به عنوان نیروی رزمی به کارگیری شود.

سرانجام در نوزدهم فروردین61 درعملیات بیت المقدس در منطقهی عملیاتی شلمچه وارد کارزار با دشمن شد و درتاریخ 21/2/61 به درجهی رفیع شهادت نائل آمد و به عنوان دومین شهید روستای نورآباد به آرزوی دیرینهاش که پیوستن به دوست و محبوبش، شهید علی جمعه فرهادی بود، رسید و این درحالی بود که کسی از شهادت وی اطلاع نداشت و نام ایشان در لیست مفقودین ثبت شده بود تا اینکه پس ازجنگ تحمیلی و 19سال انتظار و چشم  به راهی خانواده، درتاریخ  5/3/81 پیکر مطهر شهید مرادی به آغوش پرمهر زادگاهش برگشت و بر روی دستان مردم متدین و حزبالله شهرستان ایذه تشییع و در قبرستان نورآباد در کنار دوستان شهیدش به خاک سپرده شد.

مدتی پس از خاکسپاری، عدهای برای تکمیل نمودن قبر شهید درحال کار بودند که ناگهان رایحه بسیار خوشی در اطراف قبر پراکنده شد و فضا را معطر کرد. حاضرین ابتدا خیال کردند بوی عطراطرافیان است، اما بعد از بررسی و یقین، معلوم شد که آن رایحهی بسیار خوش از انفاس معنوی و بهشتی شهید اردشیر مرادی در فضا پراکنده شده است. حاضرین با درک چنین حالت و مطلبی از مقام این بزرگوار به گریه افتادند و حال و هوای عجیبی در قبرستان به وجود آمده بود.( روحش شاد)

شهید محمدرحیم محمودی

شهید محمدرحیم محمودی

 سال 1345 از خانوادهای محروم و مذهبی در روستای چهارتنگ عُلیا از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشود.

 ایام تحصیلات ابتدایی را در همان روستای زادگاهش سپری کرد اما به دلیل مشکلات و فقر آن دوران ترجیح داد تحصیل را رها و در امرار و معاش خانواده را یاری کند. اخلاق و روحیه صمیمی او باعث شد که در بین بستگان زبانزد باشد. در جریان انقلاب اسلامی با حضور در راهپیماییها نقش خود را پر رنگ تر کرد، اما با آغاز جنگ تحمیلی سرنوشت دیگری برای او رقم خورد و در تاریخ هجدهم خردادماه 1363 به جبهه اعزام شد و بارها در عملیاتهای گوناگون مجروح و در بیمارستانهای تهران و تبریز بستری شد، اما با بهبودی نسبی، دوباره به میادین نبرد بازگشت، او کسی نبود که جراحات جزئی باعث ترک جبههها گردد. از اینکه مبادا خانواده با شنیدن مجروحیت او مانع حضورش در جبهه شوند، مجروحیت خود را پنهان میکرد تا اینکه آن بزرگوار در روز 25/2/1365و سن 20 سالگی در منطقه حاجی عمران کردستان ندای ملکوتی حق را لبیک گفته و به جمع یارانش پیوست.

شهید خود بارها به حفظ حجاب تأکید داشت، باشد که ما میراث داران شهداء، بتوانیم وصایای آنها را بجا آوریم و از این طریق از دستاوردهای آنها که حاصل خون شهداء می باشد نگهداری کنیم. پیکر پاک این شهید والامقام در روستای زادگاهش چهارتنگ زیارتگاه عاشقان ایران اسلامی میباشد.

شهید هرمز محمودی

شهید هرمز محمودی

سال 1330 در خانوادهای مذهبی و متدین در روستای ده کهنه سوسن از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشود.

مانند دیگر بچه های روستایی دوران کودکی را همراه با خاطرات تلخ و شیرین در دامان پرمهر و محبت خانواده سپری و سپس وارد مدرسه گردید. پس از دوران ابتدایی برای ادامهی تحصیل راهی مسجدسلیمان شدند و با تمام گرفتاری ها و مشکلات از جمله دوری از خانواده موفق به اخذ دیپلم در رشتهی ریاضی گردید.

با آغاز انقلاب و فعالیت گروه های مذهبی و مبارز علیه رژیم او نیز در این مبارزات حضوری فعال داشته و برای پیگیری اخبار و حوادث انقلاب به مساجد می رفت تا از نزدیک در جریان مسائل روز قرار گیرد. هنوز شور و شوق و هیجان پیروزی انقلاب به پایان نرسیده بود که خبر حملهی رژیم بعث عراق به میهنش، کام  او و دوستداران ایران و انقلاب را تلخ کرد. او در آن زمان تشکیل خانواده داده بودکه حاصل این ازدواج دو پسر و یک دختر از او  به یادگار مانده است. ایشان به صورت موقت در اداره جنگل بانی مسجدسلیمان مشغول فعالیت شد.

هرمز پس از مدتی به استخدام بانک درآمد و مشغول کار شد. وی دفاع از کشور را مهمتر از آسایش درکنار خانواده و کار در ادارات دانسته و لذا در سال 1360 از طریق سپاه مسجدسلیمان به میادین نبرد اعزام می شود و در مناطق جنوب کشور مشغول مبارزه با دشمن متجاوز شد. سرانجام هرمز محمودی به همراه دیگر برادرش زمان محمودی در روز 08/09/1360 در منطقهی عملیاتی بستان تنها به فاصلهی یک ساعت از همدیگر بر بال فرشتگان نشسته و در کنار سرور و سالار شهیدان آرام گرفتند و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.

پیکر پاک شهید هرمز محمودی در قطعهی شهدای شهر مسجدسلیمان میعادگاه عاشقان و دوستداران ایران اسلامی می باشد.

شهید گودرز محمودی

شهید گودرز محمودی

در اولین روزهای بهمن ماه سال 1338 در خانواده ای مذهبی و متدین در دهستان هلایجان از توابع شهرستان ایذه پسری به دنیا آمد که خانواده اش نام گودرز را برای او انتخاب کردند.

گودرز مانند دیگر بچه های آن دوران گرفتار محرومیت ها و نابسامانیهای زندگی بود، اما چارهای جز تحمل نداشت و تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود سپری کرد. در معاشرت و برخورد اجتماعی بسیار مهربان و خوش اخلاق بود، به گونه ای که در میان دوستان و فامیل جایگاه خاصی داشت. سپس برای ادامهی تحصیل به شهر ایذه مهاجرت کرد و در سال 1360 در رشتهی اقتصاد اجتماعی موفق به اخذ دیپلم گردید.

در حوادث انقلاب و راهپیمایی ها نقش مؤثری داشت، اما با آغاز جنگ تحمیلی در اواخر سال 1360 وارد سپاه پاسداران شد و همزمان نیز برای حل مشکلات زادگاهش عضو شورای روستا نیز شده بود.

گودرز در سال 1362 سنت حسنه پیامبر(ص) را به جا آورد و با دختری از خانواده مومن، متدین و انقلابی ازدواج نمود. او در انجام مراسمات مذهبی نقش فعالی داشت و پس از مدتی در سال 1363 رفتن به میادین نبرد را واجب  دانست و به جبهه اعزام شد و به سبب تواناییهایش در تیپ 15 امامحسن مجتبی(ع) مسؤلیت تبلیغات را برعهده گرفت. سرانجام گودرز محمودی، روز 18/9/63 در حین انجام ماموریت در جزیره مجنون همراه دوتن از همرزمانش که سوار بر قایق بودند، توسط کمین دشمن شناسایی و پس از درگیری شدید و شجاعانه به شهادت رسید.  پیکر پاکش در زادگاهش زیارتگاه عاشقان ایران و اسلام می باشد. کتا بی به نام "اسطوره" توسط برادرش در خصوص شهید گودرز به چاپ رسانده و منتشر کرده است

وصیت نامه ی شهید گودرز محمودی:

« ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون

 سوره آل عمران آیه 169   »

گمان نکنید کسانی که در راه خدا شهید شدند. کسانی که در راه اجرای اوامر الهی پیشقدم شدند کسانی که جان خود را در راه معنویات خداوند از دست دادهاند مردگانند نه آنان زنده جاویدانند هرگز نمردهاند، بلکه نزد خداوندشان بوده و برخوردار از نعمت های خداوندی هستند.

 زنده را زنده نخوانند که مرگ از پـــی اوست

                                              بلکه زنده است شهیدی که حیاتش ز قفاست

قلم بنویس، بنویس حقایق را، نه ریاکاری کنی. بشکند آن دستی که تو را به لرزه در میآورد. بنویس که در تاریخ ثبت گردد و توهم ای تاریخ! جای ده در قلب خودت آنچه که حق است و اگر تو نیز حق را انکار کنی، به حقانیت حسین(ع) روزی رسوا خواهی شد. بنویس که زاهدان شب و شیران روز، چگونه به پیکار و جهاد در راه شرافت و بشریت میپرداختند. با چه کسی کارزار می کردند و پشتیبان آنها چه کسی بود و برای چه میجنگیدند. جز برای آسایش و سعادت مردم و آن هم در راه خدا برای کس دیگری قدم برنداشتند. اینک دوست دارم وصیت خود را با یادی از امامحسین(ع) شروع کنم: چرا؟ چون هرروز عاشورا است و سرزمین ما نیز کربلاست.

امروز عاشورا است، روز خون و آتش مرگ و زندگی، جلوهی حق و باطل، روزی است که یکی از بندگان ویژهی خداوند در راه اجرای هدفهای عالیهی اسلامی برای تحقق بخشیدن به آرمانهای انسانی و ایدههای پیامبر بزرگ اسلام با کفر و ستم  به مبارزه پرداخت و جان خویش را فدای هدف مقدس و اسلام عزیز کرد.

جا دارد که همگان از فقدان او اشک بریزیم و برای او عزاداری کنیم و نام و هدف او را در اذهان و افکار تجدید نماییم.

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

                                 این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست؟

هر کجا می نگرم، نــور رخش جلــوه گـر است 

                                  هر کجا مــی گــذرم جلوه ی مســتانه ی اوسـت

در این واپسین هنگام روز عاشورا اگر نظری به صحنهی خونین کربلا بیفکنیم چه خواهیم دید؟ خورشید آخرین اشعهی سرخ فام خود را کم کم از روی بدنهای پاک و اجساد قهرمانان برمیچیند. یک طرف پاک باختههایی با مدالهای افتخاری از انسانیت روی زمین خفتهاند و در سوی دیگر عدهای نفسپرست که به خاطر جاهو مال و ریاست چند روزهی دنیا دست به فجعترین جنایتها زده اند و از پشیمانی سر به زیر افکنده اند.

« خسروا الدنیا و الاخره »: در این دنیا و جهان دیگر زیان دیده. یک سو خیمههای زیان دیده یک سو خیمههای نیم سوخته که  هنوز از آن آتش و دود بلند است، آتش و دودی که فضای انسانیت را تیره و تار میکند. دیگر از شوروهیجان های بامدادان خبری نیست، تشنگی ها فراموش شده کودکان بی سرپرست آواره دشت و بیابانند.

آری، خورشید آهسته آهسته دامن از روی چهرههای آغشته به خون جوانها و پیرانی خداشناس و دیندار بر میچینند. باشد که سیاهی شب بر این جنایتها پرده افکند. عاشورایی که خون بود و فریاد بقا بود و فنا ظلم بود و ستم عاشورای حماسهساز قهرمان آفرین مردانی که آب حیات نوشیدند و لب تشنه شهید شدند و اما اینک و نوبت یاران حسین(ع) است که خداوند انشاءالله ما را جز راه امام حسین(ع) و یارانش میباشد و اما کاروان حسین(ع) رفت و ما در خواب غفلت به سر میبریم. رهروان حسین(ع) رفتند و ما در خواب ذلت به سر می بریم. دوستداران خدا رفتند و به خدای خویش پیوستند. فرشتگان رفتند و اما روحشان پروازی دگر در پیش گرفت.

هابیلیان رفتند و قابیلیان با جرم خویش سوختند. حسینیان رفتند و یزیدیان نام کثیفشان را برای فرزند ناخلفشان صدام به جای گذاشتند و اینک نوبت غرش شیران خمینی است که همچنان میغرند و دل دریا را پاره میکنند تا اینکه پاک و هموار سازند راهی را که همانا صاحبش مهدی(عج) است.

امام صادق(ع) میفرماید: دوست داشتن دنیا سرمنشا هر گناهی است و تو ای خواهر! ای برادر! نکند که خود را در این دنیای پر از گناه آن قدر صیقل دهی تا صیقلگر تو را به عنوان کالایی در بازار بفروش برساند. اگر این طور باشی به خدا فردای قیامت امام حسین(ع) از تو گله میکند، زیرا که خود را حسینی معرفی کرده بودی، اما فریب فرهنگ شیطان را خورده بودی و به گفتهی پیامبرت(ص) که فرمود:

«بهترین عمل مؤمن، جهاد در راه خداست». عمل نکردی پس سعی کن پیروز باشی بر نفست، بر عقلت و بر جسمت.

شهید کلبعلی محمودی اتابکی

شهید کلبعلی محمودی اتابکی

 متولد 1292 در روستای هلایجان در شهرستان ایذه دیده به جهان گشود.

او بسیار متین و مهربان بود و به ساده زیستن اهمیت خاصی میداد. شغل او کشاورزی بود و سواد نداشت. حالات معنوی خاصی هنگام انجام واجبات و نماز داشت، در کمک به دیگران همیشه پیش قدم بود و در ایمان، عبادت، جوان مردی و گذشت اسوه و الگوی دیگران بوده است. در زمان شروع انقلاب که آن زمان مصادف بود با ماه محرم در مساجد گردهم میآمدند حضور فعالانه داشت. در مراسمات سوگواری مستمندان همیشه پیش قدم بود. دارای یک فرزند پسر و سه دختر بود.

 در فعالیتهای انقلابی شرکت فعالی داشت. سرانجام کلبعلی محمودی در تاریخ 19/5/57  در یکی از تظاهرات ضد رژیم ستم شاهی به دست نیروهای شهربانی براثر تیراندازی به شهادت رسیدند.

پیکر پاک این شهید والامقام در قبرستان روستای محل تولدش (هلایجان) به خاک سپرده شده است تا میعادگاه عاشقان ایران اسلامی باشد.

شهید علی محمودی

شهید علی محمودی

 سال 1344 در روستای تکاب و از خانوادهای مذهبی از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشود.

 همیشه دوشادوش پدر و مادرش در امور دامداری و رسیدگی به کارهای کشاورزی زحمت میکشید. تحصیلاتش را تا اول راهنمایی به اتمام رساند. او به مدت 2 سال عضو بسیج بود. وقتی اخبار حمله عراقیها را به خاک وطن دریافت کرد و هر روز شاهد شهادت عدهای از برادران و خواهران هم  وطنش بود، تصمیم گرفت تا به جبهه برود. پدرش او را به مسجد امام حسن عسکری آورد و در بسیج ثبت نام کرد. و در 15 سالگی به جبهه حق علیه باطل اعزام شد. علی اخلاق نیکویی داشت و شجاعت و دلاوریش زبانزد همرزمانش بود.  به مدت 2 ماه در خط مقدم جبهه با دشمن جنگید.

 سرانجام تاریخ 15/9/1361 در سن 16 سالگی در عملیات شرمانی جبهه ابوقریب مورد اصابت ترکش دشمن قرار گرفت که به اتفاق دیگر همسنگران و همرزمانش به درجه رفیع شهادت که همان آرزوی الهی و دیرینه اش بود، رسید. پیکر گلگون کفنش در زادگاهش روستای تکاب ایذه خود به خاک سپرده شد.

وصیت  نامهی شهید علی محمودی:

درود سلام بر امام کبیر و پس درود بر پدر بزرگوارم که این زندگى را تشکیل داد و مرا به جبهه فرستاد تا در جبهه با کفر بعثى بجنگیم و نگذاریم به کشور ما حمله کنند و شهرهاى ما را بگیرند و برادر عبدهصالح من قبل از اینکه به جبهه بیایم با شما و خانوادهات خداحافظى نکردم و چند روزی هم که آمدم منزل مادرم همان جا بود و چون مادرم همان  جا بود دیگر به منزل شما نیامدم. مادرم از من پرسید که براى چند وقت به جبهه میروى، ما آن  وقت که به جبهه اعزام شدیم.

ما را در شهر یک دور زدند و آن  گاه به اهواز حرکت دادند. بعد به جبهه خط مقدم رفتیم، عراقیها حمله کردند و چند تن از برادران را به شهادت رساندند و چند تن از آنها را هم اسیر کردند ما براى رضا خدا مىجنگیم و دانسته باشید هرکس که در جبهه رفته یا شهید میشود و یا با پیروزى و سلامت به خانه برمىگردد. خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدى (عج)، خمینى را نگهدار.