عنوان برای پخش مداحی روی آن کلیک کنید | مداح | |
---|---|---|
01 |
دانلود واحد قشنگ و سوزناک می باره بارون | سیدمجید بنی فاطمه |
02 |
سینه زنی واحد-ای حسرت جان و تنم-تنها دلیل بودنم | حاج میثم مطیعی |
03 |
می آید از ره مردی سواره - نجوا با امام زمان | - |
04 |
نوحه انا قتیل العبرات | حاج مهدی سلحشور |
05 |
مستان همه افتاده و ساقی نمانده یک گل برای باغبان باقی نمانده | استاد کریمخانی |
درباره سايت
خلاصه آمار
پيوندها
۱۸۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است
شهید هوشنگ لجم اورک
شهید هوشنگ لجم اورک
سال 1342 در روستای اکبرآباد از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشود.
تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش سپری کرد، اما به سبب گرفتاری های خانواده از ادامه ی تحصیل بازماند و از طرفی نیز قادر به مهاجرت به شهر نبودند. لذا درکنار پدر جهت تأمین امرار معاش خانواده کمک می کرد. با پیروزی انقلاب، عکس های امام را از کسانی که از شهر می آوردند، دریافت می کرد و در منزل نصب می کرد اما تقدیر این بود که خود روزی برای دفاع از این انقلاب و کشور تصویر خود را برای همیشه بر لوح زرین انقلاب و اسلام نصب کند. با آغاز جنگ تحمیلی به خدمت سربازی رفت و در منطقه ی پدافندی غرب در رسته ی رزمی مشغول نبرد شد و در اندیشه اش این مفهوم می گذشت که اگر همه کشته شویم نباید وجبی از خاک میهن در دست دشمن باقی بماند و این گونه بود که به آرزویش رسید. شهید لجم اورک در روز 21/3/1363 در منطقه ی سومار با تقدیم جان خود در راه خدا از تمامیت ارضی میهن دفاع کرد و باعث امنیت و آسایش هم وطنانش گردید و کنار سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع)، در بهشت برین ماندگار گردید.
پیکر پاک این شهید بزرگوار در زادگاهش همچون چراغی فروزان راهنمای عاشقان راه شهادت می باشد.
وصیت نامه ی شهید هوشنگ لجم اورک:
با درود به رهبر انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینی و با درود به روان پاک شهدای صدر اسلام از کربلا تا کربلاهای ایران با عرض سلام به خدمت مادر و پدر و دوستان و آشنایان امیدوارم که همیشه تحت توجهات حضرت مهدی(عج) و نایب او بوده باشید.
پدرجان و مادرجان و ای کسانی که پوینده راه اسلام هستید خود می دانید که تنها دین اسلام است که موجب سعادت انسان ها است سعی کنید که در تبلیغ آن بکوشید. ای امت مسلمان، ای پویندگان راه اسلام هرگز امام را تنها نگذارید رهبری که وجودش انسجام بخش اسلام و توده ی عظیم امت اسلامی و مستضعفین جهان می باشد رهبری که پیام و کلامش مانند خونی است که در پیکر اجتماع جریان می یابد مستضعفین را امیدوارم ساخته و مستکبرین را خوار و زبون می سازد.
ای امت اسلام، ای ملت ایران هرگز فریب منافقین و روشنفکران غرب زده و شرق زده را نخورید و روحانیت مبارز را حامی باشید. پدر و مادر اگر نتوانستم برای شما فرزند شایسته ای باشم مرا ببخشید اگر نتوانستم برای جامعه ی خود مفید باشم معذرت می خواهم اگر نتوانستم برای آشنایان وظیفه ای انجام دهم پوزش می طلبم پدر و مادرم راهی که انتخاب نمودم با شناخت بوده و راهی است که در آن راه باید برای استحکام بخشیدن نظام جمهوری اسلامی از خون و جان خود مایه گذاشت و اگر در این راه افتخار شهادت نصیبم شد به آرزوی دیرینه ام رسیده ام، زیرا که رسالت مکتب ما چنین است اگر خونی ریخته نشود و نهال اسلام بارور نگردد، پس چگونه اسلام گسترش پیدا خواهد کرد؟ به امید پیروزی و برقراری پرچم اسلام در سراسر جهان و نابودی کفار و منافقان و مشرکان.
شهید بندر لجم اورک
شهید بندر لجم اورک
خرداد ماه 1348 در خانواده ای مذهبی و کشاورز در روستای رمه چر از توابع شهرستان ایذه دیده به جهان گشود.
پس از دوران طفولیت برای تحصیل راهی دبستان شد و دوران ابتدائی را سپری نمود.
با وجود مشکلات مالی و همچنین نبود مدرسه راهنمایی در زادگاهش نتوانست ادامه تحصیل دهد و اما چون در مقابل کلیه مخارج و امرار معاش خانواده اش خود را مسئول می دانست ناچار بود در انجام کارهای خانه و کشاورزی به پدر خود کمک نمایند زیرا برادرش مشغول گذراندن دوران مقدس سربازی بود.
چند ماهی از سال را نیز به اهواز می رفت و مشغول کار می شد تا با درآمد نا چیز خود کمکی به پدر کرده باشد و نیز مقداری از آن را برای مخارج برادر سربازش می فرستاد و سرانجام در روز 27/10/65 در منطقه راه آهن اهواز در حین انجام کار بر اثر حمله هوایی دشمنان کوردل بعثی به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
شهید کاووس گلابوند
شهید کاووس گلابوند
سال 1338 در روستای گلابوندان از توابع شهرستان باغملک در میان خانواده ای گرم و مذهبی چشم به جهان گشود.
اولین آوایی که در گوشش نواخته شد آوای اذان و اقامه بود و این سعادت بزرگی بود که نصیب او گردید. کاووس، دوران طفولیت را در دامان مادری پاک و مذهبی و در کنار پدر زحمت کش و با ایمان که از راه کشاورزی، زندگی خانواده را می چرخاند، طی نمود. او در سن هفت سالگی روانه ی مدرسه ای در روستای همجوار (آل خورشید) گردید و پنج سال دوران ابتدایی را همراه با مشقت ها، سختی ها، پستی ها و بلندی های زندگی پشت سر گذاشت. سپس برای ادامه ی تحصیل دوران راهنمایی به شهرستان باغملک رفت و فاصله ی پنج کیلومتری شهر تا روستای محل سکونت خود را با پای پیاده در سرما و گرما و عبور از رودخانه ای بدون پل را طی می کرد.
با تحمل همه ی این مشکلات، دوران راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و وارد دبیرستان شد.
بعد از اتمام دوره ی دوم دبیرستان، در امتحان ورودی دانشسرای مقدماتی شرکت نمود و قبول گردید و خود را برای خدمت در نظام آموزش و پرورش آماده کرد. در همان زمان همراه با دوستان خود به خیابان ها می آمد و علیه رژیم پست شاهنشاهی تظاهرات می کرد. بعد از دانشسرا با حمله ی وحشیانه ای که رژیم بعثی عراق برای حمله به کشور ایران تدارک دیده بود، خود را آماده دفاع از دین و میهن کرد و برای انجام خدمت مقدس سربازی رهسپار جبهه شد. در جبهه نیز به خاطر شجاعت هایی که از خود نشان داده بود، ترفیع درجه گرفت. در زمان حضور در جبهه های جنگ، یک بار از ناحیه پا مجروح شد که بعد از یک هفته استراحت دوباره به جبهه بازگشت.
سرانجام شهید گلابوند، در روز 27/03/1363 در پاسگاه شرهانی در حمله ای که به نیروهای دشمن بعثی انجام داده بودند، مجروح شد. اما هنگامی که او را برای مداوا داخل آمبولانس گذاشته بودند ناگهان آمبولانس مورد اصابت گلوله ی خمپاره ی دشمن قرار گرفت و به همراه یکی دیگر از همرزمانش به درجه ی رفیع شهادت نایل گردیدند.
هم اینک آرامگاهش در جوار روستای گلابوندان قرار دارد که زیارتگاه رهروان راه حق و دوستداران شهادت است.
شهید نوروز گپی
شهید نوروز گپی
در سال 1348 در شهرستان ایذه در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.
چون در ایام نوروز بدنیا آمد خانواده اش اسم نوروز را بر او نهادند. درس خود را تا اول راهنمایی پشت سر گذاشت اما بنا به مشکلات و شروع جنگ تحمیلی بازماند و راهی جبهه و دیار عاشقان شد. او بسیار مهربان، صبور و با اخلاق بود و از شنیدن حرف دروغ به شدت ناراحت می شد، علاقه ی خاصی نسبت به نظام مقدس اسلام داشت و عنایت خاصی به اهل بیت(ع) داشت باعث می شد و نمازش را طبق دستورات پیامبران و امامان به جا بیاورد .
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که روزه می گرفت و همواره آیات قرآن را تلاوت می کرد.
از دیگر ویژگی های نورانی این شهید بزرگوار این بود که در روزهای پنج شنبه دعای کمیل را ابتدا بطور کامل می خواند و آنگاه بر بستر خواب می رفت. ایشان اوقات فراغت خویش را به راز و نیاز و عبادت خدا می پرداخت. آرزو داشت پس از پیروزی انقلاب اسلامی در جنگ اگر از جبهه بازگشت به تحصیلات خود ادامه دهد تا معلم شود.
نوروز گپی با وجود سن کم، حرف های آسمانی بر لب می آورد. و گاه می گفت: "ما باید به جبهه برویم و از میهن خود دفاع کنیم، زیرا وظیفه ی هر فرد مسلمانی است که نباید بگذارد جبهه ها خالی بمانند و از دستورات رهبری اطاعت کند". روزی شخصی از شهید بزرگوار پرسید: تو با این سن و سال کمی که به جبهه می روی کشته می شوی؟ شهید در جواب به آن شخص گفت: "من که از علی اصغر و علی اکبر بهتر نیستم..." از این رو بود که هر فرمانی که امام خمینی(ره) می دادند را اطاعت کرده و علاقه ی خاصی نسبت به ولایت فقیه داشت. این عشق و عطش به شهادت بود که نوروز را در سنین نوجوانی داوطلبانه به سوی خود کشاند و به عنوان نیروی بسیجی به تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) گردان عاشورا اعزام گردید.
او به راستی عاشق شهادت بود و سرانجام این دلاورمرد کوچک در تاریخ 18/7/1363 در منطقه ی مجنون در عملیات خیبر بر اثر اصابت ترکش در سن 17 سالگی به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوی دیرینه اش که همان شهادت بود، رسید.
پیکر مطهر این شهید والامقام در قبرستان روضه الزهرا قطعه ی شهدای شهرستان ایذه به خاک سپرده شد تا زیارتگاه عاشقان ایران اسلامی باشد.
وصیت نامه ی شهید نوروز گپی:
این وصیت نامه ی بنده ی گناهکار خدا نوروز گپی است. برادران و خواهران گرچه ایمان بنده ی حقیر ضعیف است و کامل نیست که بتوانم راهنمای دیگران باشم (چرا که هنوز ره به جایی نبرده ام که بتوانم دیگران را راهنما باشم) و چند کلمه ای می نویسم که این مهم را انجام داده باشم.
خدایا! خود می دانی که چقدر پشیمانم که از این مدت از عمرم استفاده کامل نکرده ام و بیشتر آن به بطالت گذشته، از طرفی هم تو را شکر می کنم که به راه راست هدایتم کرده ای برادران و خواهرانم متوجه باشید که عمرتان به بطالت نگذرد. این دنیای فانی تا چشم برهم زنی گذشته و تمام شده و پشیمانی سودی ندارد. روی سخنم با نوجوانان و جوانان است که در هر حال همه اوقات خود را به فراغت نگذرانند. خصوصاً این دانش آموزان درس خواندن را همراه با تزکیه ی نفس پیش ببرید، چراکه درس خواندن بدون تزکیه به درد نمی خورد باید که از بنده ی گناهکار درس عبرت بگیرید. پدرجان برای من ناراحت نباشید و فقط برای امام دعا کنید و نماز بخوانید.
شهید نادعلی کی شمس
شهید نادعلی کی شمس
سال 1336در روستای فالح از توابع شهرستان ایذه در خانواده ای مذهبی دیده به جهان هستی گشود. از بدو تولد با چهره ی نورانی و دوست داشتنی خود همه را مجذوب کرده بود، فرزند چهارم خانواده بود. دوران ابتدایی را درهمان روستا گذراند اما به خاطر نبود امکانات قادر به ادامه ی تحصیل نشد و به دلیل مشکلات اقتصادی در کنار خانواده اش مشغول به کار دامداری و کشاورزی شد. در دوران نوجوانی به شهرستان ایذه آمد و در مغازه ای مشغول به کار شد تا کمک یاری برای خانواده ی خویش باشد. پس ازمدتی، کار در نانوایی را تجربه کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از آنجا که به امام خمینی(ره) و آرمان هایش عشق می ورزید با کمک دوستان خود توانسته بود پایگاهی محلی تشکیل دهد تا کار فرهنگی و سیاسی انجام دهد. علاقه ی زیادی به مسجد وآموزش قرآن داشت و خود فردی مهربان، آرام و صبور در برابر مشکلات بود.
وقتی دستور امام مبنی بر بسیج مردم برای جهاد فی سبیل الله صادرشد، نادعلی با وجود اینکه از سربازی معاف شده بود به عنوان نیروی بسیجی وارد سپاه و از طریق تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) راهی جبهه های جنگ شد تا به دستور امام خود عمل کند و عشق و علاقه ی خود به رهبرش را به همگان اعلام کند. در جبهه، تیربارچی بود و سرانجام در تاریخ 18/12/62 در عملیات خیبر درحالی که خود را روی پیکر هم سنگرش انداخته بود تا خمپاره به او آسیبی نرساند، بر اثراصابت ترکش به محبوب حقیقی پیوست و در جزیره ی مجنون پیکر مطهرش جاویدالاثر ماند تا رشادت ها و فداکاری هایش در اذهان دوستداران ولایت و شهادت جاوید بماند.
سنگ یادبودی در قبرستان روضه الزهرا در قطعه ی شهدای شهرستان ایذه درکنار دیگر دوستان شهیدش میزبان زائران کوی دوست و شهادت می باشند.
شهید عبدالله کی شمس
شهید عبدالله کی شمس
در یکی از روزها ، مادری که دوازده سال از زندگی مشترک خود با همسرش می گذشت اما ثمره ای نداشت با دلی شکسته و پایی برهنه راهی امامزاده سلطان ابراهیم (ع) شد تا بلکه لطف و عنایت آن امامزاده خداوند فرزندی صالح به او بدهد. مدت زیادی نمی گذرد و حاجت روا می شود و خداوند فرزندی به آنها می بخشد که نام عبدالله (بنده مخلص خدا) را برای او برگزیدند.
عبدالله کی شمس در سال 1341 در روستای فالح از توابع شهرستان ایذه پا به عرصه هستی نهاد. بعد از اینکه دو سال از دوران کودکی خود را درکمال سادگی روستا پشت سر گذاشت به همراه پدر ومادر خود به شهرستان ایذه آمد و در سن هفت سالگی به دبستان رفته و ابتدایی را به پایان رساند. ولی به علت فقر مالی خانواده نتوانست به درس خود ادامه دهد. در همان دوران کودکی با زحمات زیاد کارهای سنگین را متحمل می شد. و هنگامی که به سن 10سالگی رسید در مغازه ای در شهرستان ایذه مشغول به کار شد تا اینکه جنگ تحمیلی شروع شد و او چون از همان اول روحیه ی شجاعت و خداپرستی و اهداف حسین(ع) گونه ای داشت، راهی دیار عاشقان شد. از خصوصیات آسمانی این شهید بزگوار شجاعت و دلیری او بود از هیچ چیز هراسی نداشت بطوری که هیچ گاه دلهره در چهره مبارکشان مشاهده نمی شد. ولایت را بر هر چیزی مقدم می دانست و عشق بی نظیری به حضرت امام(ره) داشت و در اکثر مواقع با افرادی که عقاید انحرافی داشت بر خورد می کرد و آنها را ارشاد می نمود. همیشه به دیگر نوجوانان و جوانان سفارش می کرد که مبادا بگذارید جبهه ها خای بماند و گوش به فرمان امام باشید. بزرگترین آرزوی این بزرگوار این بود که از اهالی آسمانی باشد و شهادت نصیبش شود و اینکه دین اسلام بر کفر پیروز شود. طی زمانی که در جبهه ها حضور داشت در چندین عملیات شرکت داشت.
در یکی از این عملیات ها نیز مجروح شد. ولی این اتفاق بر حضور فعالانه او در عرصه جنگ تحمیلی تأثیری نگذاشت و همچنان به مبارزات خود در دفاع از کشور مصمم بود. تا اینکه سرانجام در روز 7/12/1362در منطقه ی مجنون در عملیات خیبر در حالیکه با آر پی چی خود شجاعانه از پیشروی تانک های دشمن ایستادگی می کرد، ضمن منهدم نمودن تجهیزات دشمن، خود نیز به آرزوی دیرینه اش که همان شهادت بود رسید وپیکر مطهرش به جرگه جاویدالاثرها پیوست.
(به راستی که نام عبدالله برازنده ایشان بود چرا که بنده مخلص خدا بود.
شهید غلامرضا کیانی کری
شهید غلامرضا کیانی کری
بیستم اسفندماه 1345 در روستای چنده از توابع استان چهارمحال و بختیاری دیده به جهان گشود.
همان اوایل کودکی از نعمت پدر محروم شد و به همراه تنها خواهرش در خانواده عمویشان زندگی می کرد و تحصیلات وی در حد خواندن و نوشتن بود. او در سن 12 سالگی برای امرار معاش به کویت سفر کرد و پس از 6 ماه کسب کار و روزی حلال به ایران بازگشت.
در همان سال های اولیه انقلاب در جهاد سازندگی اصفهان مشغول به کار شد. و مدتی بعد ازدواج کرد که حاصل این ازدواج 2 فرزند دختر است. در سال 1361 به جبهه اعزام شد. چون از روحیه ی شجاعانه ای برخوردار بود ، رانندگی و کار با بولدوزر را برعهده گرفت. بزرگترین آرزویش آزادشدن خرمشهر بود، از ویژگی های اخلاقی و رفتاری ایشان خویشتن داری، وقت شناسی، پرهیز از دروغ و غیبت بود.
از توصیه های آن شهید فرزانه این بود که پیرو خط امام باشید و در جهت انقلاب گام بردارید و بچه ها را نیز با انقلاب و مشکلات جنگ تحمیلی آشنا کنید و نماز را به موقع بخوانید.
این عزیز بزرگوار در روز 20/4/1361 در عملیات رمضان مفقودالاثر گشت و به جرگه جاویدالاثرها پیوست.
شهید نصرت الله کیانی
شهید نصرت الله کیانی
سال 1315 در روستای ده کیان قلعه سرد از توابع شهر دهدز دیده به جهان گشود.
پدرش نام نصرت الله بر او نهاد. اما از عمر گران بهایش یک سال نگذشته بود که از مهر و محبت مادری محروم شد و مادرش را از دنیا رفت. در سن پنج سالگی نیز پدرش به دیار باقی شتافت تا او در کودکی از نعمت پدر و مادر در کانون گرم خانواده محروم شد.
نصرت الله بعد از فوت پدر همراه برادر و دو خواهرش نزد عمویش زندگی را ادامه داد و بعد از مدتی روانه ی شهر مسجدسلیمان شدند تا شاید بتواند باری از مشکلات برادر و خواهرانش را بر دوش بکشد. بعد از مدتی، به شهرستان خرمشهر رفت و مدت دو سال در آنجا مشغول کار شد، سپس به کشور کویت عزیمت نمود و توانست با کار و تلاش پس اندازی تهیه کند و در سال 1350 به ایران برگشت و در خرمشهر مغازه ای خریداری کرد تا مشغول به کسب وکار گردد و در تاریخ 24مردادماه همان سال سنت حسنه ی ازدواج را به جای آورد و نتیجه ی این ازدواج سه فرزند پسر است.
آسایش زندگی او چند صباحی بیشتر طول نکشید، چرا که ارتش متجاوز عراق به خرمشهر حمله ور شد و مردم آن شهر و دیار را آواره دیگر شهرها کرد. نصرت الله، همراه خانواده اش به شهرستان ایذه عزیمت نمودند و در سال 1360 عضو بسیج مستضعفین شد. بعد از مدتی به عضویت رسمی سپاه درآمد و مدتی بعد به جبهه اعزام گردید و در عملیات آزادسازی بستان و آزادسازی خرمشهر شرکت جست.
سرانجام در عملیات رمضان در منطقه ی شلمچه در 30/04/1361 بر اثر اصابت ترکش، به دیدار معبود شتافت و شربت شهادت را نوشید. پیکر مطهر این شهید والامقام در قبرستان اکبرآباد شهرستان ایذه زیارتگاه عاشقان اهل بیت(ع) و دوستداران میهن اسلامی مان می باشد.
وصیت نامه ی شهید نصرت الله کیانی:
با درود به رهبر کبیر انقلاب سخنم را آغاز می کنم. حال که انقلاب اسلامی می رود تا مستضعفان را پیروز گردانند، عده ای خائن به اسلام آمده اند و می خواهند انقلاب ما را در نطفه خفه کنند. در این زمان من لازم می بینم که به جبهه بروم و جان خود را در راه قرآن و اسلام فدا کنم تا شاید خدمتی کرده باشم به اسلام و قرآن این راه را خود انتخاب کردم، زیرا که این راه، راه انبیاء و امامان ماست و این راه، راه حسین(ع) است که در کربلا به شهادت رسید.
در این زمان که ما می بینیم رهبر ما امام خمینی می خواهد همه ی جامعه را پاک کند، صدام جنایتکار به خاک ما تجاوز کرده است و می خواهد با همکاران خود آمریکا و شوروی این انقلاب را از بین ببرند. سفارش من این است که به رهبری ها و به فرمان های پیامبرگونه این امام گوش دهید تا اسیر دست این جنایت پیشه گان نشوید و همراه امام خود این جامعه را به جامعه ای اسلامی تبدیل کنید و مستضعفان را بر مستکبران پیروز گردانید و من از آمدنم به جبهه هیچ هدفی ندارم جز اسلام و قرآن و در آخر این را از خانواده ام یعنی زنم و سه فرزندم می خواهم که به راهم که همان اسلام است، ادامه دهند و پیرو مکتب اسلام باشند و به چیزی جز اسلام و قرآن فکر نکنند، تا نابودی دشمنان اسلام می جنگیم.
شهید عبدالمجید کیانی شیوندی
شهید عبدالمجید کیانی شیوندی
تاریخ 3/5/1347 در خانواده ای مذهبی و متدین و پرجمعیت در روستای شیوند از توابع شهرستان ایذه بخش دهدز دیده به جهان گشود.
شهید کیانی پس از سپری کردن دوران کودکی وارد مدرسه گردید و درس خود را در زادگاهش تا مقطع راهنمایی به پایان رسانید. سپس برای ادامه تحصیل به شهرستان ایذه مهاجرت نمود و در دانشسرای روستایی امام خمینی(ره) پذیرفته و مشغول تحصیل شدند. هر وقت برای سرکشی از خانواده به روستا می رفت در امر جمع آوری کمک های مردمی به جبهه تلاش می کرد و مبالغ جمع آوری شده را به ستاد جذب و هدایت کمک های مردمی جبهه اهدا می کرد. در دانشسرا نیز جهت ساخت مسجد در روستایشان، کمک های هم کلاسی های خود را جمع آوری و برای ساخت مسجد روستا هزینه می کرد.
او هر هفته شاهد اخبار ناگواری بود و خبر شهادت دوستان و همکلاسی هایش، بیش از حد او را دگرگون می کرد تا اینکه در سال سوم تصمیم گرفت به جمع دوستان و همکلاسی هایش در جبهه بپیوندد و از میهنش دفاع کند.
او از طریق بسیج به لشکر 7 ولی عصر (عج) گردان بهداری اعزام و پس از گذراندن آموزش امدادگری در گردان مربوطه، به خط مقدم اعزام و در عملیات بزرگ والفجر 8 (که منجر به تصرف شهر بندری فاو عراق گردید) حضوری فعال داشت .
سرانجام در تاریخ 22/11/1364 اولین روز عملیات که مصادف با سالگرد پیروزی انقلاب نیز بود، به خیل یاران شهیدش پیوست و روحش آسمانی گردید. پیکر پاک این شهید با وجود مشکلات فراوان از جمله نبود جاده بر روی دستان دلباختگان و دوستداران این شهید در زادگاهش روستای شیوند تشییع و به خاک سپرده شد تا افتخاری برای مردمان آن دیار و میعادگاهی برای عاشقان ایران اسلامی باشد.
وصیت نامه ی شهید عبدالمجید کیانی شیوندی:
« ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص (سوره صف- آیه 4)»
با درود و سلام به پیشگاه امام زمان(عج) و نایب بر حقش امام خمینی و با درود و سلام بر تمامی شهیدان از بدر محمد(ص) تا خیبر خمینی و با آرزوی دوا و شفا برای مجروحین و معلولین وصیت نامه ی خود را آغاز می کنم تا این لحظه که قلم در دست می گیرم و جان در رگم می دمد، این وصیت را به هموطنان و رفیقانم می کنم که همیشه در فکر پیشبرد انقلاب باشید و دست از کوشش علم برندارید و آن را تا سرحد امکان و با آخرین چاره به مکانی برسانید که هم برای خویش سرنوشتی را تعیین کنیم و همان گونه هم به زندگی خود ادامه دهیم تا ببینیم که خداوند کی ما را فرمان می دهد و تا چه موقع باید در مصرف جامعه به کار رویم. همانند حسین زمان باید عملکرد و کارهای ما مثل او باشد و تا حد نهایی به انقلاب خونین و سرخمان ادامه بدهیم و هرگز خدایی نکرده دست از کوشش درباره این انقلاب عظیم و با شکوه مان برنداریم و همیشه در پیشبرد آن بهتر و صحیح تر برای برجا ماندن این انقلاب عظیم مان کوشا باشیم.
ما باید سعی کنیم که هرگز گوش ایادی و دستیاران چپ و راست آنان را نگیریم و تنها راه میانه و حق را برگزینیم و بدان در راه پیشبرد انقلاب از آن استفاده کنیم و سلام بر شهدای اسلام و شهدای انقلاب اسلامی به خصوص شهدای جنگ تحمیلی و خانواده شهداء و امت شهیدپرور ایران اینجانب هدفم از رفتن به جبهه این بوده است که اولا خدمتی به اسلام و بعد به فرموده امام لبیک گفته که میفرماید مسئله اصلی جنگ است و من هم تمام مسائل و مشکلات را زیر پایم گذاشتم.
خدایا! به من کمک کن که در این دانشگاه بزرگ در علم و ادب اسلامی موفق شوم که جز این چیزی نمی خواهم پس ای همسفران و ای یاران بیایید چگونگی شهادت را از امام حسین(ع) و شهامت را از علی(ع) یاد بگیریم و با کفاران بعثی و این ... از خدا بی خبر چنان ضربه ای مهلک به آنها بزنیم که دیگر قدرت و توانایی بلندشدن را نداشته باشند و اگر ما به قرآن بنگریم چگونگی راه و هدفمان را برای ما روشن می سازد.
پس ای مردم بیایید به گفته قرآن که می فرماید واعتصموا عیل الله جمیعا و الا تفرقوا یعنی همگی چنگ به ریسمان خدا بزنیم و متفرق نشویم و تا انقلابمان همانند انقلاب حسین(ع) الگو و نمونه باشد و شما بیایید و بنگرید چون عمر ما زیاد طولانی نیست و تا ابد باقی نمی ماند پس بیایید که این عمر ناقابل را در شناخت اسلام و قرآن و عبادت سر بگیریم و تا شاید خداوند در محراب عبادت شهادت را نصیب ما کند. این شهادت جاودانه برای ما افتخار است، چون مرگ اخروی را بر مرگ دنیوی ترجیح دادیم و همانا ما اهل کوفه نیستیم که اماممان تنها بماند، پس بیایید قدر این امام را بدانیم آن امامی که ذریه ی رسول الله (ص) است و جانشین همه پیامبران است از او درس زندگی را یاد بگیریم و زندگی جاودانه را برای خویش برگزینیم و برای آخرین بار از پدر و مادر و بستگان و دوستان و آشنایان می خواهم مرا حلال کنید.
به جبهه آمدم با قلب ســرشار روم به جنگ با صـــدام مکار
که جبهـه شهر عشق ای دلاور زنم برقلب دشمن چون تکاور
به خونم می نویسم که پیروز است اسلام که خون سرخ من جاری است مادام
که با خون خودم حماسه ها آفریدم شده واقع که به معراجم رسیدم
و اما مادر مهربانم برای من گریه و زاری نکنید و خودت را ناراحت نکنید چون من امانتی بودم که خدا مرا به شما داده بود و مادرجان خوشا به حالت که چنین فرزندی در اسلام تربیت کردی و بودی که همیشه و افتخار می کردی که فرزندت در جبهه هست.
پس حالا هم افتخار کن که فرزندت در راه اسلام به شهادت رسید و از شما می خواهم که مرا حلال کنید و بایستی که من در این راه برای انقلاب جان بدهم.
و مادرجان یک وقت برای من ناراحت نشوید که من جوان و شوری و تلخی دنیا را نفهمیدم، بلکه من کاملاً آگاه بودم و می دانستم که کدام راه را باید انتخاب بکنم، اما من از علی اکبر و قاسم جوان بهتر نبودم و اما برادران عزیزم برای من ناراحت نباشید و نگریید که یکی از ستون های ما کنده شد، بلکه خداوند باید ستون باشد و درست است که برادری تحمل نکردنی است بلکه همانا باید گذاشت و گذشت و خانه و کاشانه را تعطیل کرد.
و برادر عزیزم، چنگیز جان الحمدالله شما که بزرگ هستی و لازم به پند و نصیحت نیستی محکم کارهای خانواده ی ما را بر طرف کن و نگذاری که یک روز پدرم از تو ناراحت شود و برادران کوچکم و نور چشمانم دست از تحصیل علم برندارید و درس بخوانید و تا همیشه آگاه باشید و تنها طوری کار بکنید که همواره برای خدا باشد و کاری که در زیر لطف خداوند نباشد انجام ندهید، بلکه همواه در مسیر الی الله یعنی به سوی خداوند بزرگ رفت و اما خواهران مهربان من در مرگ که برای برادرتان آمد گریه و زاری نکنید و تنها من به شما وصیت می کنم که حجابتان را حفظ بکنید و همان حفظ کردن حجاب شما فردا خودتان را در پیش زهرا(س) روسفید نگه می دارد و شما را در آغوش می گیرد و دیگر خود را برای من نزنید و رنج را به خود راه ندهید بلکه آرامش و خوشحالی و برای آخرین بار سلام گرم به مردم شیوند می رسانم و امیدوارم که مرا حلال کنید و برای من ناراحت نباشید.
شهید ذبیح الله کیانی شیوندی
شهید ذبیح الله کیانی شیوندی
سال 1347 روستای شیوند، ظهور یکی دیگر ازستارگان درخشان تاریخ بشریت را در آسمان خود دید.
خانواده کیانی شاهوندی نام ذبیح الله را برای فرزند خود انتخاب کردند. دوران کودکی را در زادگاهش در کنار هم سن و سالان و همبازی های خود سپری و پس از اتمام درس در مقاطع ابتدایی و راهنمایی، برای ادامه تحصیل خود به شهرستان ایذه نقل مکان کرد و در دبیرستان آیت الله طالقانی ثبت نام نمود.
با پشتکاری که برای کسب علم و دانش داشت، کنار دیگر دوستانش درس را با علاقه و اشتیاق فراوان دنبال می کرد. او در همان دوران ابتدایی تا دبیرستان بر روی کتابهای درس می نوشت ای کاش من هم یک پاسدار بودم.
در همان دوران دبیرستان در تاریخ هشتم خرداد ماه 1366 به عضویت سپاه پاسدران درآمد و با هدف و خدمت به میهن اسلامی خویش لباس سبز سپاه را به تن کرد تا به صف دلاورمردان پاسدار پیوسته و رسالت خطیر خود را به انجام رساند. از همین رو عازم جبهه های جنگ حق علیه باطل شد. بعد از مدتها حضورش در میدان جنگ به مرخصی آمد و از آنجا که همیشه همه را به تحصیل علم و دانش راهنمایی می کرد. به برادر کوچک خود که در کلاس پنجم ابتدایی درس می خواند قول داد که اگر در امتحانات خردادماه قبول شود برایش یک ساعت مچی هدیه می گیرد.
برادر کوچکش چشم به در منتظر آمدن ذبیح الله بود تا هدیه او را برایش بیاورد، اما قاصد میدان شهادت، برایش خبر جاوید الاثری را به ارمغان آورد... او در عملیات پدافندی در جزیره مجنون در تاریخ 4/4/67 براثر تک دشمن به خیل عظیم شهدا پیوست و مفقودالجسد گردید و زمان می گذشت و ایام یکی پس از دیگری سپری شد تا که سرانجام بعد از سال ها انتظار پیکر مطهر ذبیح الله کیانی شاهوندی به خانواده تحویل داده شد تا از آن پس، ساعت ها و ثانیه های عمر برادر با شمیم عروج برادر معطر شوند.
پیکر مطهرش در قبرستان روضة الزهرای شهرستان ایذه قطعه گلزار شهدا به خاک سپرده شد تا کعبه عشاق حق و حقیقت باشد.
طبقه بندی موضوعی
آخرين مطالب
پربازديدها
-
۴۲۱۱ -
۳۱۶۴ -
۲۷۴۴ -
۲۵۱۱ -
۲۲۶۳ -
۲۳۰۱ -
۲۳۲۸ -
۱۸۸۰ -
۱۸۰۶ -
۱۶۶۳